سلام. این روزها خبرها بسیار است و اما چیزی که در ذهنم نمیدونم مهمترینش خودمم يا چيز ديگه اي
میدونید خیلی ها در مورد سبک وبلاگ نویسیم به من چیزهایی گفتند، هم تعریف بوده و هم انتقاد البته. من با این حال شیوه خودم رو دارم در وبلاگ نویسی و تقریبا میتونم بگم این از مواردی که من در اون مرغم یه پا داره و به اعتقاد خودمم پایبندم. راستش باید این رو هم اعتراف کنم خیلی که نه اما به دفعات پیش اومده که در این مورد در افکاری فرو رفتم و شاید بتونم بگم این از مواردی که مثلِ باتلاق برام هر چی فکر میکنم بیشتر درش فرو میرم بدون نتیجه. با این حال تصمیم به تغییراتی در سبک گرفتم که به مرور شما هم شاهد خواهید شد.
اما الان میخوام در مورد یکی از موارد دیگه از تفکرات بدون جواب خودم بنویسم و اون مرگ .البته نه مرگ خودم، بلکه مرگ هر یک از نزدیکان و اگه بخوام دقیق تر بگم مرگ اقوام درجه یکم. خب به نظر من هر کدوم از ما باید مرگ رو به عنوان اتفاقی بدون چون و چرا بپذیریم. این رو تا اینجا داشته باشید. اما فکر نمیکنم مواجه من با مرگ زیاد سخت باشه، اما ممکن آخرین لحظه نظرم عوض شه، این رو هم داشته باشید که من در مورد کمتر چیزی باقطعیت میگم ،مینویس و شاید بهتر بگم فکر میکنم، چون به نوعی میشه گفت رفتار نمود افکار. در حال حاضر قصد دارم عکس مادر بزرگ نازنینم رو بذارم، ایشون یکی از عزیزترین کسانم هستند. دوران خوش کودکی رو که بهش فکر میکن ناخواسته ایشون در صدر خاطرات قرار میگیره وای که چقدر دوست داشتنی این نازنین زن. مادریست به بزرگی دریا و به استقامت کوه و به ماندگاری یک مادر بزرگ مهربان خب و اکنون این مادر بزرگ ناز من و این شما

تصور کنید در کودکی چه قصه های تکراری را چندین بار از او شنیده اما
هنوز تشنه است گوش هایم به دیدن قصه هایش ......

و خندهایش که گاهی سالهاست به یاد دارم......

و گاه تفکری که آرامش از آن سرشارست، شاید روزی باشد که من نیز بیندیشم اما او
چه می اندیشد . و خطوط چهره اش را پیموده.........

و نگاهی که در چشمان توست اما میبیند پس آنرا و من نگاه او را دوست دارم
که نوازش میدهد دیدگانم را و .......

و من که در روزگار سخت نمیدانم به چه بیندیشم
اندیشیدن را نمی دانم
و آرزویی دارم که میدانم فقط آرزوست .....................................................
...........................................................................................................
و فضایی بر مغزم مستولی
به یاد دارم کودکی را که مادر بزرگ، ماست ترش را با شکر به خورد من میداد
خب عیب نیست برین فرهنگ لغت رو نگاه کنید
من که نگاه کردم
خب راستش من اون نداره اون نگاه کنه انگار من نگاه کردم
خب یه چندتا تولدم داشتم در روز تولدم که ماجرا ها دارد تصور کنید دو تولد با فاصله کمتر از یک ساعت
و باز تصور کنید یکی تهرانپارس و دیگری کافه کوپه در پل کالج
چه شود