و اما الان حدود نمیدونم چند روز که از آخرین باری که وبلاگم رو به روز کردم میگذره خب دلایل زیاده آره خب من صادقم نه بابا اسمم همون طور که این بغل نه کنار نوشتم شاهد منظورم اینه که آدم راست گوییم البته نه همیشه خب بگذریم الان نیومدم از خودم تعریف کنم البته اینم خودش موضوع خوبی، نه؟ میدونم واستون سوژه جالبیه خب اصلا میخواین هر چی هست فراموش کنم و در محاسن خودم بنویسم که دوستر داشتنی.
اوکی به بعد موکول شد اینم.عجبه ها این همه کار موند واسه بعد فکر میکنید، بشه این همه کار و در فرصتهای بعدی انجام داد از قدیم گفتم امروز کاری داری انجام بده که نمونه واسه بعد ویرگول خودم میدونم مثل همه روایت نکردم ضرب المثل رو البته من در این مورد هم نظرم متفاوت چون فکر میکنم اینی که همه بهش مگن ضرب المثل در واقع مثل ضربدار بوده که در اثر زمان به این صورت شده نقطه آخه میدونید من میگم ویرگول البته الان دارم مینویسم ویرگول این که الان بهش میگن ضرب المثل از این بابت بهش میگفتن مثل ضربدار که خب خودش که مثل تا این جا هر دو اسم مشترک اما ضربداریش از این با که با نقل کردنش هدف اینکه یه چیزی رو ثابت کنی و ثابت شدن هم با ضربه همراه البته این ضربه ای که من اینجا ازش مینویسم ماهیت فیزیکی نداره و مجازی البته البته و باز البته میتونه به ضربه فیزیکی هم بکشه اما از اونجا که نمیخوام بگن که خبرنگار حوادث و اینجا هم از خشانت و ضربه َو درگیری و خلاصه از این چیزها مینویسم، پس بیخیال ضربه راستی، نظرتون در مورد بی خیال شدن چی؟
یه سری هستن میگن بیخیال زندگی دو روز دنیا رو خوشه .....و الا آخر راستش میخواستم یه تست بزنم چقدر میتونم از این شاخه به اون شاخه پرش کنم ، دیدم مثل خیلی موارد دیگه در این مورد هم استادم شما هم نظر بدین خوشحال میشم . خب حالا مثل آدمیزاد بنویسم يکی از دلایلی که مدتی ننوشتم با اینکه سوژه داشتم تنبلي بود البته نه به تنهايي چون سر كارم معمولا وقت نوشتن ندارم اون وقتي كه نوشتنم ميگیره ، دلیل دیگه اش همین مشغله کاری بالاست آره میدونم کمیش بهونه است اما همه اش نه و اما مهمترین دلیل این بود که من گولی خوردم و تصاویری رو دیدم و باور کردم قبل از هر کاری و بعد متوجه شدم برای همین مدت زیادی ننوشتم که اگر احیانا کسی اولی رو دیده بود احتمال اینکه دومی رو هم ببینه بالاتر بره . بعد این توضیحات میخوام براتون بنویسم از اون شب، آره ساعت چند دقیقه به دو نصفه شب از خواب بیدار شدم دیدم هنوز تنها لامپ سالن روشنه همه خوابیدن یا ظاهرا سعی میکنن اینجور نشون بدن . رفتم سراغ قمقمه آب تکونش دادم صدایی ازش نیومد فهمیدم که خالی . بعد اطرافم رو نگاه کردم دیدم دو ردیف تخته دو طبقه است که وقتی از در وارد سالن میشی هدایتت میکنه به سمت آخر سالن که یه بخاری سرد بزرگ مثل یه غول اونجا خفته و همه چیز مثل زمانی که وارد شدیم.
یه دفعه یادم اومد که فقط تشنگی نبود که مجبورم کرد از خواب بیدار شم بلکه حرف برای گفتن هم است به همین دلیل تصمیم گرفتم ،کفشم رو برداشتم و دستشویی را تصور کردم. از تخت باکمی سختی رفتم پایین آخه من ومجتبی از او افرادی بودیم که طبقه بالا خفته بودیم . وقتی پایین اومدم بیشتر از چند قدم نرفته بودم که از در اول گذشتم کسی رو ندیدم اما بعد از در دوم تو راه رو دو نفر رو دیدم که زیرشون پتو پهن کردن و تو راهرویی که کمی پهن بود نشستن را ترجیح داده بودن یادم افتاد که اولین شب قدر است و اونها احیا گرفتن و در حال عبادتند . اونجا چندتا در بود گیج شدم که از کدوم در اومدم تو یکی از اونها گفت از این در برو وقتی از در سوم رد شدم دوباره یه در دیگه رو روبروی خودم دیدم که میدونستم از بیرون قفل شده و بنابراین فقط به راه برام باقی بود که میتونستم ازش ردشم و اون هم دست راستم بود. به سمت زیر زمین میرفت و وقتی چشمت رو میگردوندی اون وری میدیدی، تابلويی قرمز و نشان دهنده راست نوشته توالت مردانه و چپ تابلوی دیگه ای بود که رو تون به گلاب توالت زنانه روش نوشته بود. ازپله ها رفتم پایین و رفتم توالت البته نگفته پر واضح که مردانه، بعد اينکه اونجا حرفم تموم شد رفتم بالا. زماني كه در حال حرف بودم یادم افتاد یکی که قبل خواب برای صحبت رفته بود، وقتی برگشت با شادمانی چیزی شبیه این رو گفت: خیال کردن در قفل، اما من یه راهی از توالت پیدا کردم برای بیرون رفتن. به امید باز بودن در اصلی رفتم سراغش و مطمئن شدم قفل و دونستم ما تا ساعتها حبسیم . خب کی باورش میشه اینجا پناهگاه شیرپلا ست در ارتفاع 2679 متری از سطح دریا واقع شده؟
آخه جان من یه آدم که بیشتر از من سرش میشه بیاد به من بفهمون چه معنی داره درِ جایی که اسمش پناهگاه قفل باشه ؟
اسمش پناهگاه اما وقتی درش قفل باشه انگار اصلا وجود خارجی نداره و برای افراد پشت در میشه یه سازه بیمصرف مثل خیلی چیزا که فقط هست .
من موندم کدوم آدم عاقلی همچین میکنه که اینا کردن .
این هفته ته توی قضیه رو در میارم.......
ما یعنی میترا خلعتبری ، مجتبی فتحی ، سپیده پورمحمد بود گمونم و فاطمه که فامیلیش رو اصلا گمون هم نمیکنم و از همه مهمتر خودم شب رو تو شیرپلا خوابیدیم ومحبوسان پنجشنبه شب شیرپلا بودیم به همراه عده ای دیگه که نا شناس بودند برامون.
ما راستش ساعت 5 بعد از ظهر از مدتها که نه یه هفته قبل حدودا قرار داشتیم واسه ساعت 6 اما همون روز شد 5 خلاصه من به دلایلی که بماند از 4 و اندی اونجا بودم تقریبا و میترا هم با پسر خاله اش اومد خدمت ما و چند دقیقه ای ایشونم در خدمتمون بود و بعد مرخص شد .
در ادامه ماجرا من موندم و میترا که باید میرفتیم دم پست خونه تجریش که دیگران رو ببینیم اونجا . قبل از اومد مجتبی که لازم نیست بگم با تاخیر اومد چون میترا نوشته تو وبلاگش ما یعنی من و میترا به فاطمه وسپیده معرفی شدیم با شیوه هم یابی . خب اینجا به بعدم از وبلاگ میترا باز بخونید . اما خوب بود گزارش تصویری هم داره به همراه توضیح عکسها
ببینید اونا رم هم
دیگه نکته این که تا اونا باشند دفعه بعد چیز نکنن
میدونین آخه بعد صبحونه نه بابا کی روزه بود راه افتادیم بریم توچال اما میترا همون طور که خودش گفت از همه اوراق تر بود و رسما اعلام کرد، کم آوردم. من هم با سنجیدن شرایط دیدم که منطقی نیست ادامه راه را در ركاب بالا روندگان باشم، چون ممکن بود تجیزات کمم بالاتر خودش رو بیشتر به رخ بکشه بنابراین منم تصمیم به برگشت گرفتم . راستی استاد امیر فیروزی هم که صبح به ما پیوسته بود بنا به دلایلی با ما برگشت پایین، اما سه تا دیگه تصمیم به انجام برنامه قبلی گرفتن. ما سه تا اول در پناهگاه بازم خوردیم و حرکت کردیم که یادمون اومد ای وای اون سه تا فقط یه قمقمه سربازی آب دارن و چند مورد دیگه آرزو کردیم که مشکلی براشون ایجاد نکنه. خلاصه ما سه تا حدود ساعت 1 بعد از ظهر جمعه تجریش بودیم زنگ زدیم به اون سه تا که فهمیدیم هنوز اول راه برگشتن. من یکی که حدود 2 خونه بودم تا دوش گرفتم و خوابیدم، ساعت 6 بیدار شدم، اوکیِ اوکی بودم . ساعت نه زنگ زدم استاد مجتبی که ارنجر اصلی برنامه بود هنوز نرسیده بودن پایین بعد متوجه شدم که اتفاقاتی افتاده و اونا سرانجام حدود 10 و اندی شب خونه بودن .
خلاصه بگم به لطف خود میزونم و همراه با دوستان کار درست قدیم و جدید که در این شب کوهپیمایی همراه هم بودیم خوش گذشت . به امید برنامه های بعد که کاملتر و بهتر باشه و اشتباهات قبل رو تکرار نکنیم .
با مجتنی که صحبت کردم قرار شد این هفته هم بریم،
میترا مات شیرپلا پایش شمام بفرمایید.............................
.jpg)
.jpg)
میترای متفکر در بازداشتگاه شیرپلا
.jpg)
در شیرپلا هستند کسانی که هر هفته میروند این هم شاهد
.jpg)
اینم یه اطلایه در مورد دوربین دیگه ای که اونجا جا مونده هر کی گم کرده زنگ بزنه شاید مال اون باشه
.jpg)
.jpg)
.jpg)
اوهم خوشحال
.jpg)
این هم یکی از دوستام که در گروه امداد هلال اهمر مشغول منم بهش شکلات زغال سنگی دادم
.jpg)
خجالت بکشین نیم وجب قدش اما تا کجا رفته واقعا که
.jpg)

اینم من همون شب ساعت ۹ شب جلوی تلویزیون درازم و اینم یه عکس استاد از خودم