سلام، میدونم مدتهاست ننوشتم، آره خیلی وقت، اما خب گفتم که من دارم میرم خودسازی، نگفتم یه تصمیماتی گرفتم که بعد میگم؟ د گفتم، خب پس شاکی شدن نداره، بگذریم حال احوال و دماغ ها چاق؟
دلا هم تنگ میدونم ،خب دل من هم تنگ، میدومنید؟ این روزها بهم سخت میگذره، اما خب میگذره
تو این مدت بارها خواستم بیام و بشیم بنویسم اما نشد الان هم کلی حرف دارم واسه نوشتن خب از کجا بنویسم راستش این متن گمونم الان که میخوام به روز کنم از 18 تیر دارم مینویسمش، اما بنا به دلایل مختلف به روز نشده و تا حالا هم هر بار که دوباره دست به کیبرد شدم مطالب جدیدی بهش اضافه کردم نقطه
امروز میخوام راحت بنویسم، اما راستش نمیدونم چرا سبک نوشتن خودم خیلی بهم میچسبه گمونم از این که آدم ها مجبور بشن یه متنی رو چند دفعه بخونن لذت میبرم. البته نمیگم حتما اینطور است، میگم شاید این طور، ولی احتمال دیگه و وقوی تر این که هر چیزی رو که در ذهنم جاری میشه بلافاصله مینویسم همین چند خط رو چند بار جابجا کردم تا این شد الان نقطه خب اول میخوام ازدیروز بنویسم که بالاخره دیدمشون نمیدونید به قول یکیشون که اسمش نرگس بود چه هیجانی داشت تعدادی از هم دستهای خودم رو دیدم كه تا حالا هم رو ندیده بودیم اما با هم ویرگول هم دست بودیم وای که نمیدونید چقدر انتظار این روز رو کشیده بودم خیلی خوب بود آدم یکی رو بیبینه که بدونه چه جوری سختشه مثل بقیه بودن نه البته من میگم که مثل بقیه نبودن وای الان هم چه جور نیشم باز و حتی از اینکه دارم مینویسم راجبش شنگولم و هیجان دارم از دست این نرگس آخه بچه اینم کلمه بود انداختی دهن ما آخ که گفتن از هم دستها چه لذتی داره من که الان مفیوضم پرانتز باز این کلمه جمع مکسر فیض و از افعال مخصوص من
آها راستی کی میدونه هم دستهای من کیا هستن؟
همه دست هم دستای من چپ نویس ها ویرگول چپ خورها هستن و هستن میدونید که موجوداتی که به قول نرگس چپول بودنشون ارثی بنابر نتیجه ای نسبی که اون روز به دست اومد و اینکه ما از افراد نابغه هستیم و به قول نرگس ثابت شده که هیچ استعداد خاصی نسبت به دست راست ها ندارن راستی یادم رفت که ما وقتی هم رو دیدم با دست خودمون دست دادم آره دستِ چپ منظورم و در ادامه هانی گفت دلیل این که تصور میشه دست چپ ها استعداهای درخشان هستند این که دست راست ها بیشتر از نیم کره چپ مغزشون مستفیض میشن و ما چپولا از راست مغزمون و چون تعداد ما که از راست مغزمون فیض میبریم کمتر از اونایی که از چپ مغزشون همین باعث میشه که از یه سری مهارتهای خاص بهره میبرن که همین دلیلی برای نابغه محسوب شدن جمیع ماها البته باید بگم منظورم از ماها همه ماها نیست بلکه ما چپولاست نقطه در اون روز که یکشنبه بود من بودم و هانی و نرگس و آرمین و سما و امیرپویا و عاطفه که همه هممون چپول بودیم و دو راستو که با عاطفه اومده بودن مجموعاً 9 نفر به قول هانی این تعداد کم بود از مجموع 8 عضو کلوب که تو کلوب دستچپا عضواند و اما به نظر من این تعداد کافی بود تا یه روز از روزهای دیگه متفاوت بشه ما به مناسبت 22 مرداد که روز جهانی چپ دستها دور هم جمع شده بودیم و این قرار هم از مدتها قبل تقریبا هماهنگ شده بود الان که دارم نگاه میکنم میبینم سه صفحه انگشتام رو کوبیدم روی حروف کیبرد تا قبلا از این تا 1596 تا کلمه تایپیدم خلاصه خوب بود و یه سری تصمیماتی گرفتیم که کار لازم داره و در بلند مدت معلومیشه در این میان یه تصمیاتی اتخاذ شده بین من هانی ونرگس چون ما بیشتر از همه به هم بودیم و با هم به کافه آشپز دست چپ سابق رفتیم و یه نوشیدنی سبز خوردیم البته نه این که سه تامون یکی خوردیم ها اما سه تامون یه چیز خوردیم و فقط میگم باتوجه به صحبتها و توافقات شفاهی قرار شده که وبلاگ من، وبلاگ رسمی دست چپ ها اعلام شه تا هممون از اون بتونیم اخبار مربوط به همدستامون رو دنبال کنیم نقطه سر خط و ادامه
خب برگردم سر نوشته های قبل که مربوط به چیزای دیگه بود ویرگول من از این قسمت به بعد رو مدتها ست که نوشتم اما چون اونی که میخواستم نبوده به روز نکرده بودم اما بعد از دیدم که عکس آدمی رو که من عموشم اگه اشتباه نکونم بهنام و بیتا که دارندگان کافه تیتر هستن زودتر از من تو وبلاگشون گذاشتم همچین پیش خودم یه جوری شدم نه دو جوری شدم یه جور واسه این که ای تنبل و جور دیگه اینکه چه جالب و خلاصه این را بخونید که من نوشتم دو تا نقطه میخوام از یه سه ،چهار روز قبل از 15 روز پیش براتون بنویسم که البته با زمانی تقریبی از مراحل در آغوشیدن یه موجود خوشمزه مینویسم. خب اول از مواد لازم براتون مینویسم یه داداش که برین خونشون دوم یه تی شرت راستی نمیدونم اون روزا چرا زخمها متعدد حادث میشد برام وقتی که این رو مینوشتم دوتا از انگشتهای دست چپم و انگشت کوچیک پای چپم مجروح وخون آلود بود که هر کدوم در دو حادثه جدا گونه مجروح شده نقطه این فصل گرما هم که شده بلای جون من با این حساسیتش امروز حوالی مچ پام رو در چند نقطه تا حد خون ریزی خاروندم آخ هنوزم میخاره بگذریم از ماجرای برش انگشتانم بنویسم شب بود الان صبح جمعه ساعت 1 و15دقیقه است و ادامه متن رو میخوام بنویسم آره شب بود حدود ساعت 11 خواهرم یه عدد لیوان خسته دادن به من که بندازم دور من هم گفتم حیف لیوان رو همینجور بندازم دور به همین دلیل تصمیم گرفتم یه زور آزمایی باهش بکنم چشتون روز بد نبینه انگشتام رو کردم تو دهنه لیوان و با یه زور نسبتا اندک شکستمش اما بعد نوک دوتا انگشت کوچیک نه بغلیش و انگشت وسط سوزسی احساس کردم و بعد گرما حدس زدم بریده باشه نگاه کردم دیدم بله خون که داره میاد از حیاط رفتم توی دستسویی جاتون خالی مگه داشت خون میومد مامان رو صدا کردم تا بی زحمت یه نخ کلفت بیارن تا به عنوان شریان بند بشه ازش استفاده کرد خلاصه هی خون میومد مامان هم با اکراه از خون سعی میکرد ببنده نخ رو اما بالاخره هم دستشون خونی شد هم نخ خلاصه با هر مکافاتی بود دستم بسته شد تا شاید خونش بند بیاد اما بازم اون جور که باید وشاید افاقه نکرد و خون بود که همچنان جاری بود اما کم کم بند اومد و من تونستم برم بشینم توی حال کمی گذشت وبه قول مامان انگشتان مبارک داشتن تشریف میبردن رو به کبودی و سرد شدن به همین دلیل تصمیم کرفتم بازشون کنم بنابراین رفتم به سمت ظرفشویی و از مامان درخواست کردم که با قیچی به کمکم بیاد و با بردیدن نخهای کذایی انگشتام رو از قطع شدن نجات بدهند اما مامان هم شوخیشون گرفته بود که چشمات کور دندهات هم نرم میخواستی با لیوان شوخی نکنی منم با هر ازوجزی بود مامان رو راضی کردم خواستم رو اجابت کنه اما بعد از چیدن نخها خون بود که به فراوانی قبل بار دیگر از سر انگشتانم جاری شد و خنده های مامان ومن ولی جداً خودمونیم چه ماجرای باحالی بود درهمین بین بود که من داشتم فکر میکردم و مامان محترم که داشت در قوطی کنسرو رو که بخشی از شام توش جا مونده بود رو میبست ناگهان یه نمور دچار برش شده نوک انگشتشون و خنده های من که حاکی از یه سوزن به خودت بزن یه جوال دوز به دیگران گمونم خیلی سخت بود یه نفس این همرو خوندین بنابراین نقطه و سر انجام بعد نیم ساعت از آغاز خون ریزی مقداری خون منعقد شد و همان دستان خون آلود رو پانسمان کردم که اون هم به دلیل کمبود امکانات خودش حکایتی دارد نقطه سر خط راستی از کجا رسیدم به کجا بگذریم میخواستم از آغوشیدن آرش نه ها aresh رو براتون بگم از مواد لازم شروع کردم و نوشتم یه داداش بعد یه عموی خوب مثل من نقطه aresh مثل آرش نوشته میشه اما aresh ویرگول رش کسره داره و آرش بازم ویرگول رش فتحه داره پس از این به بعد هر جا بنویسم آرش منظورم aresh است نقطه خب آرش ما 5 تیر اومد وزمانی که من این بخش رو نوشتم حدود 26 روز و چند ساعتش بود خب اما تحویلش میگیرندها من اصلا فکر نمیگردم بتونم به این زودی ها ایشون رو تحویل آغوشم داشته باشم اما در دومین ملاقاتم با ایشون اومدن بغلم اما قبل از این مراحل مختلفی طی شد اول از همه شوییدن دستها تا آرنج بعد از اون شستن دستها نوبت شستن صورت رسید تازه بعدش هنوز مراحل ادامه داشت باید یه لباس نخی شسته میپوشیدم توضیح اضافه اینکه شخص ایشون انقدر لطیف و محترم هستند که برادر گرامی بابای ایشون رفتن تی شرت تمام نخی خریدن که پوستشون دچار یه کم قرمزی هم نشه البته لباس نخی رو خودشون میپوشن که وقتی پوست جناب نی نی آرش به لباسشون برخورد میکنه اون اتفاق حادث نشه بنابراین من هم باید همون کاررو میکردم خلاصه بعد پشت سر گذاشتن مراحل بالاخره آغوشیدم ایشون رو در این لحظه است که باید بگم وای موش کوچولو خلاصه ایشون لحظاتی رو در آغوش عموی بزرگشون یا به قول قدما خان عموشون سپری کردند بعد یه دفعه یه لامپ روشن شد بالای کلم و تصمیم بر آن داشتم که با متولد جدید عکسی بدارم و در وبلاگ قرار دهم و با این نیت که روز بعد به روزش سازم با خود حمل کردم

شرح عکس هم این که از وسط به چپ و راست جناب آرش وسط هستند بابای ایشون که داداش بنده باشند و آخر سر هم من که شاهد حلاج نیشابوری هستم و تو این عکس نقش خان عمو رو دارم ها ها ها خلاصه کلی ناز بود این موجود باباش میگفت وقتی دنیا اومده بود اولین کار حتی قبل از تنفس حرف زدن روی دکتر بود البته نه از اون لحاظ که مثل عیسی سخن بگه ویرگول بلکه خودشو خلاص کرده نقطه ما و عدده ای از دوستان برای اینکه در جمع بتونیم راحت باشیم به کاری که در مستراح انجام میدن میگیم صحبت کردن البته این به دوره انتخابات هم مربوط میشه که ترجیح میدم این بخش رو نگم البته یه جریان جالب در این مورد بگم یه بار احتیاج شدید به صحبت داشتم و مقصدم هم خونه داداشم بود وقتی رسیدم بعد حال و احوال مختصر گفتم که باید صحبت کنم و داداشم گفت ای خسیس چرا از موبایل استفاده نکردی آخه طفلی حق داشت اون جور که من با هیجان گفتم به حرف زدن احتیاج دارم خلاصه رفتم صحبت کردم و اومدم و ماجرا رو براش مفصل شرح دادم و این صحبت هم حکایات دارد برای خود خلاصه از این هم که بگذریم برمیگردیم سر موضوع برادر زاده محترم باباش به شوخی میگه آدم ها رو به چشم برآورده کننده نیازها میبینه البته حق هم داره دیگه بسه نقطه خودمونیم خبر یک هم انقدر نمینویسم که این رو نوشتم ها ها ها