در ماه جاري تقريبا ميتوان گفت تهران روزهاي بي قتلي را ميگذراند اما به اين معني نيست كه كشتن و كشته شدن متوقف شده است. حرف بر سر قصاص است كه بازار كشتن و كشته شدن را داغ كرده، يكي كشته و در انتظار قصاص است كه با اعدام فرق دارد و ديگري داغ ديده و ميخواهد داغ دار كند.
نميدانم، كشته و بايد كشته شود، داغ ديده و بايد داغي بر دل بنشاند، جاني گرفته و بايد جانش را بگيرند همه اينها عملي است اما آيا درست و انساني هم هست؟
همه اينها عملي است اما هر آنچه عملي است و قانون اجازه آنرا به ما داده بايد مرتكب شويم؟
نميدانم اين هنوز براي من روشن نيست و تناقض دارم بنابراين سكوت را همچنان مقدم ميدانم. نميدانم شايد بايد داد و بي داد كرد كه نكشيد و شايد بايد بيرحمانه رضايت نداد. به هر حال همين كه هست و نجات يك قاتل از مرگ هم ما را خوشحال ميكند، زندگي حق همه است و شايد قاتل هم حق زندگي داشته باشد، اما آنكه مرده چه ميشود؟
بهنود، محمد و داوود نوجوان اند و قرار است به اتهام قتل در سني كه سازمانهاي جهاني آن را به عنوان سن كودكي ميشناسند به دار آويخته شوند در اينترنت جستجو كنيد، ميابيد. همچنين ميتوانيد به آرشيو روزنا بروید و نوشته های ماه جاری میترا را در این مورد بخوانید . به هر حال من هنوز موضعی ندارم و نمیدانم در شرایط مشابه اولیادم مقتول یا خانواده قاتل چه خواهم کرد و امیدوارم هرگز تجربه نکنم، پس فعلا ساکتم تا خود بدانم چه باید کنم.