تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ
 

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3:27 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

امروز میدان توحید بودم، رفته بودم دندان پزشکی جاتون خالی دندانی ساختیم که دیگر درد نکند. آخه میدونین چی؟ تجربه یکبار عصبی کشی دندان را در حافظه دارم، خب، حتما میخواین بگین به ما چه ربطی داره، بنابراین باید خدمت مبارکتون عرض کنم. اولا اینکه گفتم مواظب دندانهای با سعادتتون باشید که عصب کشی، درد اشک آوری داره، تازه خطرناک هم هست حسن، البته اینم بگم که اشک با گریه متفاوت است. بگذریم بعد از دندانسازی همون جور که عارض بودم خدمتتون اومدم میدان توحید و از آنجا مسیری رو پیاده رفتم تا بتونم سوار ماشین بشم و راهی میدان ولیعصر.تا اینجا موردی نبود، اما مسافت کوتاهی از میدون توحید به سمت بالا حرکت کردم که دوتا مونث توجهم رو جلب کردند، در حاشیه خیابان در جهت من حرکت میکردن (منظورم اینه که آنها هم همون سمتی که من میرفتم در حرکت بودن) حتما میگین عجب هیز، بچه، راه خودتو برو. خب، باز هم عرض میکنم من هم همین کار رو میکردم اما خب به هر حال خبرنگار جماعت نمیتونه به اطرافش بی تفاوت باشه، منم که شاخکهام حساس، به سوتی دو زاریم افتاد که موضوع از چه قراره. اما هنوز کمی مشکوک بودم که گذر زمان ثابت کرد که حدسم درست بوده. هر دو در حال صحبت با تلفن بودند و با توقف هر ماشین در کنارشان پاسخی مناسب به سرنشینان آن میدادند.

وقتی در حال عبور از کنار آنها بودم یکی جلو تر میرفت و دیگری در 5 متری او به دنبالش بود. خلاصه در این هنگام خودرویی با دو سر نشین درکنار نفر عقبی توقف کرد و بفرما زد و اگر بخواهم نقل قول کنم گفت:" سوار شو" و پاشخ شنید:" جان" و باز گفت:" سوار شو بریم" و این بار شنید:" این بچه را باید برسونم"

بعد از آن بود که من دیگه از کنارشون گذشتم و از مونث دوم هم گذر کردم اما با گامهایی معکوس نتیجه را زیر نظر داشتم. در این مدت نیز غیر از من مردان اتول سوار زیادی با امید به آینده، نظاره گر وقایع بودند و سرانجام پس از چند دقیقه دو مونث از کنار خودرویی که با سرنشینانش در مکالمه بودن به کناری آمدند و در آنگاه بود که کرکسان سوار بر اتولهای مختلف قصد داشتند وارد عمل شوند،اما فرصت نیافتند و مونثان خود با کرایه تاکسی محل را ترک کردند. زان پس نیز کرکسان رفتند که شمارشان از انگشتان یک دست گذر کرده بود و چیزی نمانده بود که از شمارش دست دوم نیزخارج شود و به دست سوم برسد. خوشحالم قبل از آنکه برای شمارش کرکسان به دست دیگری نیاز پیدا کنم ماجرا ختم شد.

راستی، یادم رفت، سلام سرداران امنیت اخلاقی، شهر در امن و امان است ما هم که خواب و تفنگ شما پر و مظنونان فرار کرده در انتظار اسلحه ای که دکور نبودنش باید با شلیک ثابت شود و شاید اراذل و اوباشی که منتظر مرگند و حتی بد حجابان منتظر ارشاد.

:: لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 2:52 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

فکر میکنم یک یا دو روز بعد عکسهایی که خبر گزاری ها از نحوه برخورد ماموران نیروی انتظامی در طرح جمع آوری اراذل و اوباش داشتن، سعید مرتضوی(دادستان تهران) و احمد رضا رادان(رییس پلیس پایتخت)در نشست خبری ساعت ۲۳و ۳۰ دقیقه که از شبکه دو سیما(رسانه ملی) حضور یافتند و درمورد نحوه اجرای طرح صحبت کردند. من خودم برنامه رو نديدم اما شنيدم كه از حرفهاي جناب دادستان ميشد فهميد كه: نوشتن در مورد طرح مذكور ممكن عواقب بدي به همراه داشته باشه.

قبل از اون من از دو حقوقدان خواسته بودم در مورد اين طرح يادداشتهايي بنويسند كه از قضا اين يادداشتها روز بعد اون برنامه بدست ما رسيد و در نتيجه در صفحه روزنامه كار نشد.

اما من تصميم گرفتم اين يادداشتها رو در وبلاگ خودم به روز كنم.

در اين راستا با نويسندگان اين ياداشتها صحبت كردم و حالا شما ميتونيد بخونيد اولين يادداشت رو.

پيشنهاد ميكنم براي خوندن اول عكسها رو دانلود كنيد. براي دانلود هم راست كليك كنيد و گزينه

Seve Picture As….

 رو انتخاب كنيد .

اين پيشنهاد هم از اون بابت كه من براي اينكه راحت عكسها در صفه وبلاگ جا بشه كوچيكشون  كردم.

صفحه اول

 صفحه دوم

 صفحه سوم

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:17 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

در ادامه حوادث كه البته انتظارش مي رفت محمد به ميل خودش از روزنامه اعتماد ملي رفت.

البته در حال حاضر همون طور که انتظار داشتیم از خودمون، من و میترا تا الان خوب از عهده کار بر اومدیم، باقی هم همین طور خواهد شد.

خب البته باید اعتراف کنم که بعضی سختی های خاص خودش رو هم داره، برای مثال در ایام قدیم وقتی که سه تا بودیم دو روز صفحه میبستیم یا به قولی کشیک وای میستادیم، اما الان که دوتا شدیم نفری سه روز وای میستیم. خب پس رابطه معکوس ۲ به ۳ یا ۳ به ۲. البته همونطور که در پست قبل نوشتم این نسبت ممکن ۵ به یک و حتی ۵ به هیچ هم بشه.

خب بگذریم داشتم میزدم به خط خودم.

و دیگه این که مرخصی رفتن یکی یعنی نابودی دیگری.

همکاران ،به خصوص روزنامه نگاران میدونن من چی میگم یک نفر صفحه ای تمام را باید عهده دار شود.

خب البته از اینها بگذریم موضوع مزایایی هم داره که در جای خودش درخور اهمیت.

اما از موضوع رفتن محمد غمخوار که بگذریم موضوع دیگه ای هست و دلم میخواد شماهم بدونین.

محمد تورنگ رییس مرکز اطلاع رسانی پلیس تهران بزرگ سر انجام استعفاش پذیرفته شد و سرهنگ احمدی جانشین ایشون شد .....

محمد تورنگدر دوران ریاست محمد تورنگ در سمت رییس مرکز اطلاع رسانی خبرنگارانی که با پلیس تهران سر و کار داشتن دوران خوبی رو در خاطر خواهند داشت. خوب به معنی یه همکاری دو طرفه. اطلاع رسانی دقیق و مهمتر از همه به موقع. در کار خبر غیر از دقت عمل که از ارکان اصلی کاره، زمان اهمیت ویژهای داره و یکی دیگه فاکتورهای با اهمیت. محمد تورنگ با درک درست و دقیق وظیفه یک خبرنگار به نظر من بهترین کسی بود که در سالهای گذشته در این سمت منصوب شده بود. از وقتی من به خاطر دارم کسی به خوبی ایشون نتونسته بود تعامی به این خوبی بین پلیس و خبرنگارا در پایتخت ایجاد کنه و این ها که نوشتم چیزهایی نیست که تراوشات تصورات من باشه بلکه دیگر همکاران  هم نظری مشابه من دارند :

یه روز به ياد ماندني (نوشته زهرا جعفرزاده)

تورنگ سرانجام رفت(نوشته محمد غمخوار)

البته نکته ای که جالب بدونید، اینه که ایشون اهل وبلاگ خوندم هستن 

قدیم تر خودشون گفته بودن این کار رو انجام میدن و در این اواخر هم غیر از وبلاگ خود من، برای وبلاگ دو نفر دیگه از دوستان هم نظر گذاشتن و این شاهدی بر ادعای من، ابتدا فکر کردم به دلیل اینکه پست من به طور غیر مستقیم مربوط به پلیس تهران این رو نوشتن اما بعد در وبلاگهای دیگه هم اسم ایشون رو دیدم:

۱ـ در وبلاگ من

نويسنده: محمدتورنگ
دوشنبه 20 آذر1385 ساعت: 18:45
پلیس حافظ نظم عمومی است.ولی اگراحساس میکنی بی احترامی شده صمیمانه عذر میخوام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲ـدر وبلاگ محمد غمخوار 
نويسنده: محمدتورنگ
 چهارشنبه 22 آذر1385 ساعت: 17:16
 سلام .هرجاباشی موفقی.امیدوارم همه دوستانت ازبلاتکلیفی در بیایند.اماایکاش دوستان اعتمادملی قدری........... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳ـ در وبلاگ زهرا جعفرزاده
نويسنده: محمدتورنگ
شنبه 2 دي1385 ساعت: 8:22
سلام خواهرگرامي.اميدوارم خدا هم از من راضي باشه.مطمئناارتباط ماكم كه نه قطعا بيشتر خواهدشد.اميداست سنگرخدمتي ديگر وبهترفراهم شود.دوست دارم مهرباني وصداقت ازاصول كاري ثابتم باشد.
  
راستي محمدتورنگ يه تكه كلام مخصوص هم داره كه میگه:صمیمانه عذر میخوام یا چیزی شبیه اینکه انقدر به دل من یکی مینشینه که حرفی برای زدن ندارم بعد شنیدنش .
امیدوارم به زودی شاهد باشیم که این مرد رسانه ای وبلاگی هم داشته باشه که با پیشرفتی که ایشون داشته نا محتمل هم به نظر نمیاد. 
در پایان هم باید بگم که من حداقل تا وقتی که بهم ثابت نشه معتقدم لایق تر از ایشون برای پست رییس اطلاع رسانی پلیس تهران وجود نداره، البته امید وارم سرهنگ احمدی هم بتون مثل ایشون ظاهر بشه  که در این صورت خوش به حال ما میشه و در غیر این صورت چاره ای نداریم جز...........
به هر حال کار سرهنگ هم سخت، باید قبول کرد تا ببینیم چه می شود، من همیشه میگم: زمان همه چیز رو روشن میکنه، قبل ازقضاوت  
پ.ن۱:جمله قصار رو داشتین در آخر؟ 
زمان همه چیز رو روشن میکنه، قبل ازقضاوت افراد
توجه شما رو به جمله قصار زیر عنوان هم جلب میکنم
پ.ن۲:این وبلاگ منحصر به نظر من ذر مورد وقایع، افراد و بقیه قضایا دارد و بر پایه مشاهدات شخصی است ممکن است نظرمن با نظر خود افراد نیز متفاوت باشد
پ.ن۳:امید وارم تغیراتی که در سبک نوشتنم قصد داشتم ایجاد کنم کم کم محقق شود و البته میدانید به یکباره ممکن نیست و نیاز به تمرین دارد، با این حال از افرادی که وبلاگ من رو قبلا خوندن و باز هم میخونن تقاضا دارم در مورد شیوه نوشتنم برام بنویسن
پ.ن۴:بارها در دوران حضور رییس اسبق اطلاع رسانی پلیس تهران قصد داشتم بنویسم در مورد ایشون اما بنا به دلایلی این کار رو نکردم، یکی از دلایل هم اینکه به عنوان پاچه خواری برداشت نشه
خب تابعد فعلا
بعد از تحریر:دیشب نخوابیدم چند شب گذشته هم خوابم نامنظم بوده
بنابراین دوباره خوندن  نوشته بالا برام سخت، اما در زمان نگارش تقریبا
حداکثر دقت رو به خرج دادم با این حال اگه گافی دیدین کوتاه بیاین
و به یه تذکر ساده بسنده کنید و سواد را زیر سوال نبرید
:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 5:0 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

 

 

 

 

جنین رهاشده در یکی از خیابانهای اصفهان

 

 

 

اساتید این لینک روش کلیک کنید میبینید این که نه اون بالایی درشته ها

 

 

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:55 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پينوشت در ۱۷/۹/۸۶ : اينجا زماني عكس وجود داشته، اما الان عكش به دليل تغيير آدرس حذف شده  و من به ياد ندارم چه تصويري در اينجا بوده كه برايش متن بنويسيد.

:: لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:41 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

سلام

این اون به روز کردنی که قولش رو دادم نیست اما به زودی دوتا پست به روز میکنم

مرد بودن خیلی خوب است!


دوستت دارم، وحشتناک
واقعا که این عاطفه و عشق ما ایرانیان بی نظیر است. وقتی عاشق می شویم بالاخره یکی مان به قتل می رسد، بنا به نوشته انتخاب، مردی در آذربایجان شرقی به دلیل عشق مفرط به همسر و فرزندش، بعد از طلاق سراغ زنش رفت و از ترس اینکه فرزندش در آینده دچار مشکل نشود، زنش را کشت. با این مرد غیور هموطن مصاحبه ای کردیم که می خوانید.
ما: چرا زنت رو کشتی؟
عاشق غیور: چون دوستش داشتم.
ما: چرا طلاقش دادی؟
عاشق غیور: چون توافق اخلاقی نداشتیم.
ما: تو که می خواستی اون رو بکشی دیگه چرا طلاقش دادی؟
عاشق غیور: اولا یادم نبود، دوما دیدم تو فامیل خوبیت نداره آدم زن خودش رو بکشه، گفتم طلاقش بدم که وقتی می کشمش دیگه زن من نباشه.
ما: یعنی اون مرحومه این قدر بد بود که باید می کشتیش؟
عاشق غیور: من به فکر آینده بچه ام بودم، گفتم اگر مادرش رو بکشم بچه به یک جایی می رسه.
ما: پس چرا بخاطر آینده بچه ات به زندگی ات ادامه ندادی؟
عاشق غیور: آخه دیگه طلاق گرفته بودیم.
ما: چرا دوباره برنگشتی باهاش ازدواج کنی؟
عاشق غیور: من با زنی که طلاق گرفته ازدواج کنم؟ غیرتم کجا رفته؟
ما: آخه اون که زن کس دیگری نبود، زن خودت بود.
عاشق غیور: گفتم که اصلا یادم نبود.
ما: موقعی که زنت رو می کشتی فکر نکردی آینده بچه ات بدون مادر و با یک پدر زندانی چی می شه؟
عاشق غیور: نه، اون موقع به آینده بچه ام فکر کردم، ولی به آینده خودم فکر نکردم.
ما: حالا فکر می کنی چی کارت می کنن؟
عاشق غیور: مگه قراره کاری بکنن؟ من که کاری نکردم، مادر بچه خودم رو کشتم، زن غریبه رو که نکشتم.
نتیجه گیری اخلاقی: مرد بودن خیلی خوب است، آدم زورش زیاد است.
« طنزی از ابراهیم نبوی»

پی نوشت: در من از این وبلاگ برداشتم که او هم از جایی برداشته بود نوشته امضا دارد

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:58 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

آدم زنده است
در این روزها که گذشت درد فزونی داشته
روزنامه هم دچار شده تغییر تحولاتي را
اما در اين جامعه چطور ميشه زندگي كرد؟
مگه مجرد آدم نيست؟
يه دفعه بعضي ها بگن نفس كشيدن براي مجرد ممنوع
الان مجردي از خيلي چيزا هم بدتر شده
خيلي چيزها رو ميشه مخفي كرد اما مجردي رو چي؟
آخه بابا مگه دزدي شايد يكي اصلا دلش نخواد متاهل بشه
جرم؟

 عجب حكايتيه

 

با اين حال هرچي بود
بالاخره تمام شد
باخوبي ها و بدي هاش
چي شد كه این روز رو دیدم ؟
نمیدونم شاید لازم بود هر کی بره پی کارش
اما
زندگی یعنی همین
یه روز شروع میشه
و یه روزم باید منتظر باشی تموم شه
تولد و مرگ نهایت بودن است در این دنی
اما وقتی میشه نشه چرا میشه
آدما باهم که هستن بعضي هاشون چشم دیدن هم رو ندارند
چی فکر میکردیم چی شد
دیگه همچی تموم شد؟
شاید آره
اما وقتی يه روز گل نيلوفري رو ديدم ازش پرسيدم
گل نيلوفر منو ميشناسي؟
گفت: يه روز وقتي به من نگاه مي کردي
ترس تموم وجودم رو برداشت
که شايد
منم يه روزمثل تو مرداب بشم اما تنهايي بهتر
سريع از کنار مرداب دور شدي
حالا وقتي که ميبينم خودت مرداب شدي
و دنبال يه گل نيلوفر مي گردي
به تنهايي  راضيم
كه نميرم
و حالا مي فهمم گل نيلوفر بودن
بهتر از مغرور بودن
بالاخره يكي بايد خودشو وقف مرداب کنه
تا مرداب زنده بشه با همه ي مردگيش
چی فکر میکردیم چی شد

پایان
دیگه نميگم همچی تموم شد
شاید آره
اين نتيجه روزيه كه مغرورانه به گل نيلوفر نگاه كردم
بازم به قول بچه ها چي فكر ميكرديم چي شد
پووووووووووووووووووووووووف
نميدونم بايد موند يا بايد رفت
اما ميدونم بايد كار خودت رو بكني چون چه بري چه بموني حرفاهست
پس بهتر بي مهابا بزني به دل كار
اما چي فكر ميكرديم چي شد
خب الان بايد به خودم بگم همين كه هست ميخواي بخوا نميخواي؟.........
شايد اين راهيست به سوي آينده
به هر حال

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:24 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

عجب حكايتيه

 

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:39 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

دیروز که داشتم تو  اتوبان میرفتم

پشت یه وانت توجهم جلب کرد ا

لبته جلب کله مناسبی نیست

بهتر بگم چشم افتاد به پشت یه وانت

یه آقا نشسته بود با دوتا بچه

تا اینجاش معمولی بود

اما ماشین ما که داشت سبقت  میگرفت

دیدم

دیدم  که یک خانم رانندگی میکنه

جالب تر اینکه تازه دوتا دیگه خانوم هم کنار ایشون نشسته بودن تو اتاق وانت نیسان

گمونم این نسوان فمینیست بودن کلی لذت میبردن

درسته میگن

شنیدن کی بود م مانند دیدن

اما

خب حالا من تعریف میکنم

هر چی باشه ميگن

کاچی بهتر از هیچی

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:51 توسط شاهد حلاج نیشابوری |