سلام
بازم اومدم
انقدر برای نوشتن تو ذهنم سوژه دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. گمونم بد نباشه اول از بازتاب فرا مطبوعاتی جوب افتادگی خودم بنویسم.
یه سری از دوستان که لطف شدیدی نسبت به من داشتن خندیدن و گفتن نمردی، چه حیف.
عده ای دیگر گفتند آخی، یخ زدی تا خونه، نه؟
دیگری گفت من آدم اجیر کردم، اما متاسفانه نشد بکشنت.
خلاصه واکنشها متفاوت بود اما در این بین دوستی که در روز حادثه قرار بود برم پیشش به واکنش متفاوتتری وا داشته شد.
راستش فکر میکنم کل پنجشنه رو بنویسم بهتر.
خب صبح ساعت 9 و 30 دقیقه از خواب بیدار شدم، بعد گوله رفتم ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ. چون بالاخره رییس مرکز اطلاع رسانی نیروی انتظامی تهران بزرگ عوض شد و باید منورمیکردم ستاد رو با قدوم مبارکم. حدو ساعت 10 و30 بود که رسیدم و دیدم برنامه ای که قرار بود ساعت ۱۰ شروع شه تازه آغازشده. خلاصه نشستم کنار یوسف حیدری از طرفی من با هدف برنامه نرفته بودم، بنابراین اهمیتی نداشت که چی میگن، اما انصافا ارزش خبری هم نداشت برنامه، تموم که شد من، یوسف و سه تا از خانمهای همکار رفتیم شمال باور ندارین عکسهاش هست، ثابت میکنم لازم باشه. بعد از سفر کوتاهی که به شمال کشور داشتیم حدود ساعت ۱۴یوشف با دوتا از خانمهای همکار به سمت ونک رفتن و من با خانم دیگری از همکارها سوار مترو شدیم تا بریم به آگاهی تهران درچهار راه شاپوپر، اما قبل از حرکت به اون سمت در تماس تلفنی با معاون جنایی آگاهی از ایشون پرسیدیم هستند تا ما برسیم؟ و بله شنیدیم. اما وقتی رسیدیم با برخورد زننده ماموران در جلوی در روبرو شدیم، افسر نگهبان که با دست اشاره کرد بیرون بعد هم که سرباز دیگری ما را خطاب قرار داد و گفت یقه اشان را بگیر بنداز بیرون البته این رو من خودم نشنیدم همکاری که همراهم بود این رو گفت، که حرفش سند(چون من اون لحظه داشتم با سرهنگ خوييني صحبت ميكردم بوسیله موبايلم). خودم اگه در اون لحظه میشنیدم به شدت برخورد میکردم با اون سرباز، خب بعد از اون رفتم انقلاب و با یه دوست عزیز و دوست داشتنی ،هم غذا شدم. در راه نیز مطلع شدم حدود سات ۳۰/۱۰ دقیقه صبح، بنابر این راهی کلانتری ۱۲۶ شدم و پس از اون منتظر همکاری شدم تا ساعت ۱۷ و سپس به بیمارستان رفتم تا عکس سرباز مجروح پلیس رو که در ای .سی. یو بود رو هم بگیرم حالا بماند که غیر از من یوسف حیدری و دیگر دوستان هم در بیمارستان بودن و اطلاعات لازم قبل از من گرفته بودن. سپس حدود ساعت ۱۸ رسیدم به محل جنایت و متوجه شدم اجساد ساعتی قبل از اونجا برده شده. سرانجام ساعت ۱۹ و اندی بود که به سمت خانه رفتم. خب این بود ماجرای روز تعطیل من که اگه روی لینک پرونده اختلاف خانوادگي با قتل و خودكشي مختومه شد کلیک کنید میتونین حاصل زحمات یک روزه من رو بخونید.
اما عکس العمل یکی دیگه از ماجراهای جوب افتادگیم مونده بود که البته اول میخواستم اون رو به تنهایی بنویسم. در این بازخورد، زمانی که در حال رفتن به بیمارستان بودم علیرضا، همون دوستی که در حال رفتن به دفترش بودم که به جوب افتادم، به من زنگ زد و من تازه یادم افتاد که یه هفته ای میشه که ازش بی خبرم. به همین دلیل بعد یه حال احوال مختصر وقتی پرسید معلوم هست کجایی؟ ناخواسته جواب شنید، هفته پیش یادت افتادم تو جوب؟ اون موقع لگنم مو برداشه.
ما اینیم البته این آخری رو تو دلم گفتم
خلاصه علیرضا هم گفت سرم شلوغ بود در این مدت و الا به عیادتت می آمدم، راستش دلم براش سوخت
علیرضا اول باور نکرد ولی وقتی من تکرار کردم گفته قبلی خودم رو. به علاوه اون گفتم باورت نمیشه از میترا بپرس، دیگه ای چاره ای براش نموند. بعد از اینکه صحبت با علیرضا تموم شد بلافاصله زنگ زدم میترا و خالی که بسته بودم رو براش شرح دادم و به طرز شیطانیی خندیدم. میترا هم در جواب گفت میمیری تو انقدر آدما رو نذاری سر کار ؟
آخه اون میدونست که این اولین اقدام به سر کار گذاری دیگران از سوی من نیست. من هم گفتم تقصیر من چی وقتی آدما لحن صحبتشون میگه منو بذار سر کار. اما الان که به موضوع فکر میکنم میبینم کارم کم بی شباهت به چوپان دوروغگو نیست، با این تفاوت که من حرفه ای تر میبندم و غیر تکراری که سه نشه ماجرا![]()
خب تا بعد
خب من در پایان پست قبل باید پنج قربانی معرفی میکردم که اونها هم در یلدا بازی پنج تا اعتراف بزرگ انجام بدهند. خوب اولین قربانی:حسین فراستخواه
اما دومین قربانی یه همکار:زهرا جعفرزاده
افسانه سمیعی شانس آورد از لای انگشتم در رفت به اعتراف من ایراد میگیری آره
اما سومین قربانی ياسمن
علی حمزئی اینم از چهارمین نفر
دوتا قربانیه آخر از دوستای وبلاگیم هستن
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسمشو نمیدونم
علی غنجي اینم آخریش بود
من شش نفر رو برای اعتراف انتخاب کردم چون شش اعتراف نوشتم و شاید هم هفتا، به هر حال ببینیم این دوستان چه میکنند . البته من باید تو همون پست قبل این کار رو میکردم اما دیر یادم افتاد و به شبکه دسترسی نداشتم تا الان.
خب منتظر پست بعد خودم هم باشد در روزهای آینده.
خب هر کدوم از شما اونجا یوده احیانا دید که یه پسر خوش تیپ که مشکی پوشیده بود و سرمه ای و یه کوله خاکستری که جای مخصوص نوت بوک هم داشت چه اتفاقی براش افتاد.
طفلی....
خب حتما میپرسین اینا چه ربطی به تو داره؟
الان براتون مینویسم مختصر و مفید
اینا رو گفتم چون اون طفلیِ خوش تیپ کسی نیست جز من
اینا رو نوشتم تا توجه شما رو جلب کنم به اتفاقی که برام افتاد
در یکی از تقاطع های بلندترین خیابان خاورمیانه
خب من روز قبلش یر خلاف احساسم عمل کردم و خبری رو که باید مینوشتم تا بره تو صفحه روزنامه ننوشتم. البته این رو هم در جای خودشم مینویسم درباره اش.
آره مینوشتم حدود، ساعت 14 بود و من با ذهنی درگیر، به یک سری اتفاق که الان وقت نوشتش نیست .
خلاصه قرار بود برم دفتر یکی از دوستام. منتظر بودم تاکسی بیاد و سوارشم به مقصد میدون فردوسی.
نمیدونم به چه دلیلی نیم قدمی به عقب برداشتم، گمونم قصد داشتم مانع از برخورد یه موتورسیکلت به بدن مبارک بشم که این اتفاق برام افتاد.
چشتون روز بد نبین، نیم قدم به عقب برداشتن همانا و سقوط هم همان.
تا اینجاش البته زیاد بد نبود، نيم قدمي كه به عقب رفتم زیر پاشنه پام چیزی احساس نکردم، اما در حین سقوط به هر چیزی فکر میکردم جز اینکه وقتی قستی از زمین رو زیر بدنم حس میکنم قبلش خیس شده باشم.
تصورش واسه خودم هم سخت بود حتی در همون چند ثانیه قبل از وقوع، شاید درست فرض کرده باشین وقتی رسیدم تازه متوجه شدم در یه حوضچه از آب لجن و زباله معلق سقوط کرده بودم. وای چه حس ناجوری بود.
اومدم بیرون بلافاصله و در حالی که تا کمر خیس بودم و در کانون توجه. از هر دوش در لحظه احساس خوبی نداشتم، اومدم بیرون شرشر آب میچکید رفتم جلو و بعد باز هم رفتم تا اینکه به سکوی جلوی محوطه پارک دانشجو رسیدم و نشستم و کمی فکر نمودیم که بهترین راه حل رو بیابم. اول به مخیله اومد که زنگ بزنم علیرضا و ببینم حمام وجود داره در دفترش یا نه که جواب شنیدم نه، حمومم کجا بود. بنابراین فکرم کردم به تنها را موجود که بهتر مینمود، موتور سوار شدن بود، البته گزینه های دیگه ای مثل اتوبوس و تاکسی هم بود که با عقل کامل من جور در نمیومد. خلاصه سوار موتوری شدم که میدونستم میخواد ۴ هزار پیادم کنه، به هر حال حدود یک ساعت طول کشید برسیم و پیاده که شدم پاهام حس نداشت راه برم، پاهام انگار از یه خواب بیدار شده بود، اگه شما رو پای من کنترل داشتید، منم دارشتم. به هر حال به هر مشقتی بود بعد یک موتورسواری با شلوار خیس رسیدم خونه و اون مقع بود که متوجه شدم باد نه تنها شلوارم روخشک کرده بلکه سرما باعث یخ زدگی بند کفشم هم شده.
خلاصه رفتم حمام و لباسها و خلاصه تمام مطعلقات پارچه ای رو که همراهم بود دونه به دونه در آب و پودر شستم در یک پٌرسه چند ساعته.
اما راستش در راه فکرم این بود که این پاها دیگه واسه من پا نمیشه. تصور کنید چیزی بیوفته توی جوب چیکارش میکنید ؟
من این احساس رو به پاهام داشتم.
وای![]()
اما اعترافات یلدایی:
دیری ریریم![]()
![]()
![]()
![]()
۱ـ به هرحال با انجام نظافتهای لازم الان من شدم همون شاهد سابق
۲ـ اصلا دوست نداشتم که در لحظه سقوط یه خانم بودم، چون در اون صورت حتی نمیتونستم سوار موتور بشم
۳ـاین دفعه دوم بود که این اتفاق حادث شد برام، با این تفاوت که بار قبل از جلو سر خورده بودم تو جوب .یه چیز حدود ۱۰ سال قبل
۴ـمن از سر کار گذاشتن افراد در بسیاری موارد لذت میبرم، اما جنبه طرفم خیلی مهم
![]()
۶ـاولین دروغ حرفه ای خودم رو هم به محمد غمخوار گفتم. یه بار اعدامی بود قرار بود بریم گمونم پاکدشت یا خلاصه جایی خارج تهران. من با ایشون قرار داشتم، کی؟ساعت ۴،۳ صبح. اما من خواب موندم خیلی سه بود محمد اومده بود و منتظر شده بود و من که نبودم رفته بود. من بعد به مخیله ام رسید که بگم :اون وقت صبح تاکسی نبود، بنابراین من به دو به طرف محل قرار حرکت میکردم در حالی که دیرم شده بود. در راه مامورای وظیفه شناس نیروی انتظامی به من مشکوک شدن و تصمیم به بازرسی بدنی من گرفتن و این بین کلی از وقتم رو گرفت و من به قرار وقتی رسیدم که تو رفته بودی(البته اون موقع هنوز محمد شما بود)هرچند فکر میکنم محمد فهمید براش بستم، ولی به روی خودش نیوورد، حتی چند جا هم که من بودم ماجرا رو نقل کرد و از من تعریف کرد
دیگه دار زیاد میشه یکی هم بیشتر اعتراف کردم.
امید وارم هر جا که هست خوش باشه محمد دوست خوبی یادش به خیر ایامی داشتیم.
خودمونیم این پست همش جوبی بود
اینم یه اعتراف دیگه

پ.ن( این پ.ن از اون پ.ن ها که به معنی پی نوشته نیست،این یعنی پیش نویس.): این پست رو بخش عمده اش رو دوشنبه هفته پیش نوشتم اما چون ناقص بود تا الان طول کشید.
الان كه شروع ميكنم به نوشتن تا چند دقيقه دیگه میشه فردا.
مکان پست میز کار سرویس حوادث روزنامه اعتماد ملی، زمان تا لحظاتی دیگه باید بنویسم دیروز ساعت 9 شب، خسته اما خوشحال از یک بعد از ظهر کاری سخت اما نتیجه بخش.
من نشستم و افراد باقی مونده در تحریریه که تعدادشون از انگشتای یه دست هم کمتر دونه دونه دارن میرن.
اما من همچنان نشستم.
همه میرن و من هنوز نشستم و باز نشستم، گمونم بیستمین شکلاتی که دارم میخورم در سه ساعت گذشته.
خستم اما مغرور.
از اون خستگی ها که دست مریزاد داره، شاید بگین بابا این دیگه چقدر متوهم و از خود متشکر، اما خب باید بدونید حق ندارین در این یه مورد. شماهم جای من بودین شاید حتی بیشتر از این از خودتون تعریف میکردین
یکشنبه و دوشنبه باز تنهای تنها شدم، در پی یک اتفاق ناخواسته که دست کسی نبود پیشامدش البته تقریبا.
خب ماجرا از این قرار که من یکشنبه بعد از اینکه کارم در دادسرای جنایی تموم شده بود و گمونم در راه روزنامه بودم که موبایلم زنگ زنگش به صدا در اومد و روی صفحه نمایش اسم میترا روخوندم .وقتی جواب دادم صدای میترا بود اما درد رو میشد حتی تو صداش خوند. با این حال فکر کردم میخواد بگه براش ناهار بخرم اما وقتی بیشترکه حرف زدیم متوجه شدم، که نه اوضاع خیلی وخیمتر از این حرف ها است چون میترا یکی از امراضش اوت کرده بود و احتیاج پیدا کرده بود به مداوا. در پایان هم میترا گفت من امروز نمی تونم بیام. خب تصورش رو بکنید یه صفحه و یک نفر...............
میدونم که باور میکنید انجامش سخت، نوشتن این همه خبر، به هر حال اومدم روزنامه و بعد خوردن ناهار، شروع کردم، الان ننویس کی بنویس، اما راستی قبلش با سعیده اسلامیه ( رییس) صحبت کردم و وضع رو براش توضیح دادم، از اونجا که متوجه شرایط بود کمی دلداری داد و بعد از اون بود که با خودنویس زدم به دل کاغذ. خب به هر حال روز اول هر چند سخت اما سپری شد. صفحه رو بستم و خسته اما در اوج، صفحه بدون نقص رو تحویل دادم به رییس و او هم با روی باز خسته نباشیدی نصارم کرد. پس از آن صفحه بوسیله من مزین شد به اسم زیبایم و مورد تایید واقع شد با این کار.
روز اول اینگونه سپری شد و با این امید که فردا میترا خواهد آمد و سختی امروز، فردا نخواهد بود. اما اگر میدانستم چه خیال باطلی را در سر دارم به هیچ وجه دل خوش نمی کردم.
راستی این رو هم باید بگم که در طول روز به طور نسبی با تماسهای تلفنی به میترا روند پیشرفت کار را اطلاع میدادم و حالش رو جویا میشدم تا آسوده به درد کشیدنش برسد. من این روز رو در حالی پشت سر گذاشتم که شب قبل فقط سه ساعت خوابیده بودم.
روزبعد باز هم با میترا تماسهایی داشتم و او در حالی که درد داشت سعی کرد وانمود کن خوبه. کمی خنگی کردم که باورم شد او میتونه بیاد به این بهانه که خودش با توجه به برنامه که ریخته بود، چنین وعده ای داده بود. دادسرا رفتم اومدم روزنامه، میترا در تماسی تلفنی که داشتم گفت: حدود ۲ ساعت دیگه میاد روزنامه، منم دلبستم به گفته او و شروع کردم به کارو نوشتن خبرهای خودم. حدود ساعت ۴ بود که دیگه مطمئن شدم که درد امروز هم امان کار به میترا نمیده. پس از اون بود که کار رو شروع کردم و باز من مونده بودم و یک صفحه. وای این بار با این که روز قبل هم این کار رو کرده بودم و دفعه اول هم نبود که به تنهایی با یه صفحه خالی دست و پنجه نرم میکردم، چه در اعتماد ملی و چه در روزنامه های دیگه، با این حال تصورش به شدت دچار اضطراب کرد و باز هم زدم به گوش خبرها، حالا ننویس کی بنویس. نشون به اون نشون که خودنویس ساعت ۴ بعد ازظهر در دست چپ من شروع به نوشتن کرد و ساعت ۸ شب اونو گذاشتم روی میز و آهی آرام سر دادم. اما هنوز دقایقی مونده بود که نوشتم آخرین خبر تموم بشه که به من گفتن مطالب تایپ شده و آماده حضور من هستند تا به بهترین شکل ممکن صفحه مزین بشه به اخباری که من نوشتم.
بنابراین رفتم پایین و مرحله بعد رو شروع کردم. و در پایان این شد نتیجه کار من در یک روز سخت اما چسبنده دیگر:
صفحه به یاد ماندنیه 4 دی با بهترین مطالب
تازه این بماند که من هنوز داشتم آخرین خط مطالبم رو مینوشتم که گروهی چند نفره از اصلاح طلبانی که به در انتخابات بحث بر انگیز اخیر به شورای شهر تهران راه یافته بودند به تحریریه ما آمدند.
خبر حضور اصلاح طلبان شوارا رفته (سمت راست /رویداد )
البته ایسنا این خبر رو روز قبل کار کرد .
خب حالا تصورش رو بکنید که من اون موقع چه حسی داشتم نه به ظاهر امر
حواسم بود که بازدید کننده ها بودن و نه به باطنش که کارهای موندم بود.
دیگه تصورش برام آزار دهنده بود که یک روز دیگه هم مجبور بشم به این شیوه کار کنم.
به هر حال اون شب هم گذشت و تقریبا همه رفتن.
ساعت ۹ و تقریبا ۱۰ دقیقه بود که کسی جز من توی تحریریه نمونده بود.
نشستم و نشستم .
باز هم نشستم.
منم میخواستم برم اما هنوز نشسته بودم.
بی هدف نشسته بودم.
انگار که نه انگار باید تشریف ببرم منزل.
و انگار نه انگار که خواهر محترم منزل تنها تشریف دارند.
تنها کاری که انجام دادم در تماس تلفنی تاخیر خودم رو به اطلاع ایشون رسوندم
و باز ادامه دادم به نشستنم.
خلاصه یک ساعتی گذشت و من نرفتم .
راه رفتم.
سوت زدم .
نشستم .
روزنامه دیدم.
و سر انجام پس از ۱۰ شب بود که از روزنامه خارج شدم، به مقصد خونه.
و سر انجام مغزم فرمانداد به پایم که برو.
تا فردا که میترا رو تو روزنامه ببینم تمام فکرم این بود که یعنی واقعا میترا فردا میاد؟
پیش خودم گفتم تا دوشو که اومدم اما امیدوار بودم این بازی سه دار نشه .
آخه میدونین نگران بودم که یه وقت سه بازی جدی جدی سه بشه.
پ.ن۱:بابا من دیگه کی هستم
پ.ن۲:خب امید وارم که دیگه تکرار نشه اما ترسی از تکرارش ندارم
پ.ن۳:تکرارم شه امیدوارم سه نشه،این سه اون سه عدد نیست، آن سه است که معنی ضایع شدن دارد
پ.ن۳:امید وارم تغیراتی که در سبک نوشتنم قصد داشتم ایجاد کنم کم کم محقق شود و البته میدانید به یکباره ممکن نیست و نیاز به تمرین دارد، با این حال از افرادی که وبلاگ من رو قبلا خوندن و باز هم میخونن تقاضا دارم در مورد شیوه نوشتنم برام بنویسن
پ.ن۴:راستی منم به یلدا بازی دعوت شدم. گمونم بنویسم در پست بعد
موضوعش همین بازی باشه و ۵ اعتراف هولناک![]()
![]()
اینم یه عکس قشنگ از خودم:

در ادامه حوادث كه البته انتظارش مي رفت محمد به ميل خودش از روزنامه اعتماد ملي رفت.
البته در حال حاضر همون طور که انتظار داشتیم از خودمون، من و میترا تا الان خوب از عهده کار بر اومدیم، باقی هم همین طور خواهد شد.
خب البته باید اعتراف کنم که بعضی سختی های خاص خودش رو هم داره، برای مثال در ایام قدیم وقتی که سه تا بودیم دو روز صفحه میبستیم یا به قولی کشیک وای میستادیم، اما الان که دوتا شدیم نفری سه روز وای میستیم. خب پس رابطه معکوس ۲ به ۳ یا ۳ به ۲. البته همونطور که در پست قبل نوشتم این نسبت ممکن ۵ به یک و حتی ۵ به هیچ هم بشه.
خب بگذریم داشتم میزدم به خط خودم.
و دیگه این که مرخصی رفتن یکی یعنی نابودی دیگری.
همکاران ،به خصوص روزنامه نگاران میدونن من چی میگم یک نفر صفحه ای تمام را باید عهده دار شود.
خب البته از اینها بگذریم موضوع مزایایی هم داره که در جای خودش درخور اهمیت.
اما از موضوع رفتن محمد غمخوار که بگذریم موضوع دیگه ای هست و دلم میخواد شماهم بدونین.
محمد تورنگ رییس مرکز اطلاع رسانی پلیس تهران بزرگ سر انجام استعفاش پذیرفته شد و سرهنگ احمدی جانشین ایشون شد .....
در دوران ریاست محمد تورنگ در سمت رییس مرکز اطلاع رسانی خبرنگارانی که با پلیس تهران سر و کار داشتن دوران خوبی رو در خاطر خواهند داشت. خوب به معنی یه همکاری دو طرفه. اطلاع رسانی دقیق و مهمتر از همه به موقع. در کار خبر غیر از دقت عمل که از ارکان اصلی کاره، زمان اهمیت ویژهای داره و یکی دیگه فاکتورهای با اهمیت. محمد تورنگ با درک درست و دقیق وظیفه یک خبرنگار به نظر من بهترین کسی بود که در سالهای گذشته در این سمت منصوب شده بود. از وقتی من به خاطر دارم کسی به خوبی ایشون نتونسته بود تعامی به این خوبی بین پلیس و خبرنگارا در پایتخت ایجاد کنه و این ها که نوشتم چیزهایی نیست که تراوشات تصورات من باشه بلکه دیگر همکاران هم نظری مشابه من دارند :
یه روز به ياد ماندني (نوشته زهرا جعفرزاده)
تورنگ سرانجام رفت(نوشته محمد غمخوار)
البته نکته ای که جالب بدونید، اینه که ایشون اهل وبلاگ خوندم هستن
قدیم تر خودشون گفته بودن این کار رو انجام میدن و در این اواخر هم غیر از وبلاگ خود من، برای وبلاگ دو نفر دیگه از دوستان هم نظر گذاشتن و این شاهدی بر ادعای من، ابتدا فکر کردم به دلیل اینکه پست من به طور غیر مستقیم مربوط به پلیس تهران این رو نوشتن اما بعد در وبلاگهای دیگه هم اسم ایشون رو دیدم:
۱ـ در وبلاگ من