تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

اینجا تحریریه روزنامه  اعتماد ملی، هنوز همه زنده ایم. ولی بعید نیست در آینده تلفات هم داشته باشیم، پس منتظر باشید. کما اینکه پیش از این چند نفر از همکاران این روزنامه مورد حمله قرار گرفتند و هنوز زنده اند.این بار افراد ناشناس معلوم الحال با پرتاب  دو كوكتل مولوتف قصد دست یابی به هدفی نامشخص را داشتند که شاید هم موفق شده اند. دفعه قبل نیز که دفتر روزنامه ما مورد حمله قرار گرفته بود، همین افراد ناشناس یا افراد معلوم الحال دیگری تابلو روزنامه را هدف قرار دادند و آتشش زدند و فرار کردند. پس از آن هم تا مدتها تابلو به همان حالت سوخته بود، تا اینکه چندی پیش آن را عوض کردند.این وقایع در حالی اتفاق می افتد که در ماههای اخیر اخبار خوشی در خصوص روزنامه ها به گوش نمیرسد و شاید بتوان گفت توطئه های آشکار و نهان علیه ما قلم به دستان مزدور ادامه دارد. هر چند حقمون همين کسی که بر علیه دیگران بنویس و اصولا ساز مخالف باشه، نباید بیشتر از این هم انتظار داشته باشه. در حال حاضر روزنامه ایران همچنان روی کیوسک دیده نمیشه، این در حالیه که ازش رفع توقیف شده، روزنامه شرق هم که در روزهای اخیر توقیف شد، بنابراین شاید بنابر پیشبینی انظار عموم باید منتظر بود تا نوبت بعد. راستش من نمیخواستم تا معلوم شدن تکلیف کبری رحمان پور مطلبی روی وبلاگ مبارک به روز کنم و این هم در حمایت از او قصد انجامش رو داشتم. در این چند روز هم سوژه بسیار بود برای نوشتنم  اما نه کبری مهمتر بود. با این حال یک روز زودتر از موعد این کار رو انجام میدم  چون اتفاقاتی بس مهم در حال وقوع است........

باز هم اونایی که ماجرای کبری رو نخوندن بخونن

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:56 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پيشنويس: واقعا باید برای او کاری کرد چون پیش از این هم، باری تا پای اعدام رفته بود، حتی نزدیکتر از الان.  او یکی از نمونه زنان و در واقع افراد این جامعه است که به خاطر جنسیتش مورد ظلم واقع شده.

 

شهريور تمام ميشود ؛

 فرصت رحمانپور براي رهايي از اعدام

اعتماد ملي: در صورتي كه كبري رحمانپور تا پايان ماه جاري موفق به كسب رضايت اولياي دم مادر شوهرش نشود حكم قصاص او در زندان اوين اجرا مي‌شود.

پس از بي‌نتيجه ماندن مذاكرات در شوراي حل اختلاف براي كسب رضايت اولياي‌دم، پرونده براي تعيين تكليف به دفتر رياست قوه قضاييه فرستاده شد كه آيت‌ا... شاهرودي براي بررسي بيشتر، پرونده را به شعبه اجراي احكام دادسراي جنايي تهران فرستاد.مسوولان شعبه اجراي احكام نيز يك ماه به متهم فرصت دادند رضايت اولياي دم را براي جلوگيري از اجراي حكم كسب كند.

عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع متهم در گفت‌وگو با خبرنگار ما با تاييد اين خبر گفت: در اين باره امروز جلسه‌اي در شعبه شماره 11 شوراي حل اختلاف برگزار شد. در اين جلسه من به عنوان وكيل متهم، رياست شورا و عضو شعبه 509 شوراي حل اختلاف حضور داشتيم كه اميدواريم اولياي‌دم مقتول در اين فرصت كم در شوراي حل اختلاف حاضر و به درخواست كبري رحمانپور كه قرباني اين پرونده است پاسخ مثبت دهند. تاكنون چندين جلسه براي كسب رضايت اولياي دم در شعبه حل اختلاف برگزار شده است اما اولياي‌دم مقتول حاضر به دادن رضايت نيستند.

كبري رحمانپور متهم است در سال 81 مادر شوهرش را به قتل رسانده است. او پس از دستگيري در خصوص روز حادثه گفته بود: من دختري 18 ساله بودم و خانواده فقيري داشتم. عليرضا كه مردي 65 ساله از يك خانواده مرفه بود به خواستگاري‌ام آمد و با آنكه پدر بيمار و از كارافتاده‌ام مخالفت مي‌كرد، من تن به اين ازدواج دادم تا باري از دوش خانواده‌ام بردارم. شوهرم عليرضا قبلا ازدواج كرده بود و پسري 18 ساله داشت، تصميم گرفتم با همه مشكلات بسازم ولي مادرشوهر پيرم مرا كلفت خانه مي‌دانست و رفتار تحقيرآميزي با من داشت. اين پيرزن مرتب نيش‌زبان مي‌زد و تحقيرم مي‌كرد مي‌گفت خيال نكن تو عروس خانواده‌ام هستي، تو را براي كلفتي به خانه‌ام آورده‌ام. شوهرم دوستم داشت و نمي‌خواست از من جدا شود ولي به اصرار مادرش دوباره مرا با چشم گريان به خانه پدرم برگرداند و من به خاطر خانواده‌ام با خواهش و التماس برگشتم. ضمنا ازدواج ما قانوني نبود و هيچ عقدنامه‌اي نداشتيم و به همين خاطر هيچ مدركي نبود كه ثابت كنم همسر عليرضا هستم آن روز عليرضا از من خواست تا لباس‌هايم را بپوشم و با او بروم، من هم فكر كردم مي‌خواهد مسائل گذشته را از دل من بيرون بياورد.

لباس‌هايم را پوشيدم و سوار ماشين عليرضا شدم اطراف پل سيدخندان بود كه عليرضا 20 هزار تومان به من پول داد و گفت، فعلا به خانه پدرت برو تا دوباره تو را به خانهمان برگردانم. از ماشين پياده شدم و كمي در خيابان راه رفتم با خودم گفتم، به خانه برمي‌گردم و سعي مي‌كنم ناراحتي عليرضا را برطرف كنم در را باز كردم وارد منزل كه شدم ديدم مادرشوهرم روي مبل دراز كشيده، وقتي چشمش به من افتاد يك دفعه شروع به فحاشي كرد و به پدر و مادرم فحش داد سعي كردم آرامش كنم اما مرتب فحش مي‌داد يك باره به طرف كشوي شوهرم رفت چاقويي از داخل آن برداشت و به من حمله كرد ديگر حال خودم را نمي‌فهميدم، حالت جنون به سرم زده بود، چاقو را از دستش گرفتم و چند ضربه به او زدم كه باعث مرگش شد.

كبري رحمانپور پس از محاكمه در شعبه 1158 دادگاه جنايي تهران به قصاص محكوم شد. با اعتراض متهم به حكم، پرونده به ديوان‌عالي كشور فرستاده و حكم قصاص تاييد شد.با استيذان حكم از سوي رئيس قوه قضاييه زمان اجراي حكم مشخص شد اما آن روز به دليلي اجراي حكم متوقف شد. در ادامه پرونده به شوراي‌حل اختلاف فرستاده شد اما تلاش‌ها براي كسب رضايت اولياي دم بي‌نتيجه ماند. كبري رحمانپور هم‌اكنون در زندان در انتظار نظر رئيس قوه قضاييه در خصوص وضعيت خود است.

این نوشته ای از محمد غمخوار بود در روزنامه روز قبل البته بیشتر هم بخواید بدونید من یه سی دی دارم که مشروح یه برنامه ضبط شده است  در مورد کبری به نوعی میشه گفت  از اول حادثه تا روند رسیدگی به پرونده از زبان وکیل كبري و دلایل اقتصادی به زبان فریبرز رییس دانا و مستندات برای تبریه وی از اعدام از زبان حسن رفیعی اگه اشتباه نکنم و خلاصه بررسی موضوع از سوی چند کارشناس .خواستم آپلود کنم اين سي دي رو روی وبلاگم، اما چون حجمش بالا بود جایی برای این کار پیدا نشد.اما هر کی دوست داشته باشه این سی دی رو بشنوه حاضرم یه نسخه بهش بدم.

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 18:39 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

سلام

قبل از هر چیز بدانید و آگاه باشید که در ایام پس ار انقلاب بنابر آمار خبر گزاری ایسنا چند نفر کمتر از ۱۳۰۰نفر کشته شده اند باور ندارید؟پس کلیک کنید

و اما امروز به شدت روز خوبی بود نقطه امروز این میترا هم اصلاً کاری نکرد نقطه الکی فقط تیتر یک روزنامه داد نقطه تازه الکی هم خودشو میزنه به اون راه که براش مهم نیست اسمش رفته صفحه اول نقطه حالا من میدونم تو دلش داره قند آب میشه ها نقطه تازه غیر از این داره قانون شکنی هم میکنه نقطه بین ما چند نفر معمول وقتی یکی تیتر یک روزنامه میده شام بده اما این میترا داره خسیس بازی در میاره نقطه

میدونین راستش میخوام یه اعترافی بکنم شما که غریبه نیستین من امروز درست کوه بودم اما از اولین دقایق که هواپیما سقوط کرده مطلع شدم و اخبار رو پیگیری کردم اما از اونجا که روزنامه نبودم خبرها رو تلفنی و اون هم با موبایل شخصیم خوندم این ماهم از اون ماه ها است که پول موبایلم نجومی بیاد. وای چه روز پر کاری بود. صبح رفتم كوه با سه دست چپ دیگه و یه دست راست دست كه همراهمون بود، حالا بماند که قرار بود ساعت8  از میدون دربند راه بیفتیم، اما ما حدود 9 حرکت کردیم. خب روز خوبی بود ما چهارتا دست چپ و یه دست راست در حال حرکت به سوی قلل بودیم که در اواسط راه دوست دست راستمون یکی از دوستهای چندین ساله اش رو دید که با هم صمیمی بودن. خلاصه ما پنج تا با اونا که دوستِ دوستِ دست راست و دوستش و دختر عموش و دوستِ دختر عموش بودن مجموعاٌ 9 نفر شدیم و راهمون رو به طور مستمر به سوی قلل مرتفع ادامه دادیم . از اونجا كه ممکن زیاد طولانی بشه زیاد لفتش نمیدم و خلاصه رفتیم بالا و کمی مونده بود برسیم به تل کابین توچال، شاید حدود یک ساعت دیگه میرفتیم رسیده بودیم. اما به دلیل یه سری مسایل مجبور شدیم که در این روز صعود رو بیخیال شیم و راه برگشت در پیش گرفتیم. اما در راه برگشت حوادث در کمین اعضای گروه بود، به نحوی که دو تا از پنج دست راست هر کدوم تاچند قدمی سقوط به اعماق  دره پيش رفتن. واقعاٌ من در اون زمان دقایق پر استرسی رو سپری کردم همین طور خود اون دست راستها و دیگر اعضای گروه که شاهد که منم اما اونام که داشتن رویت میکردن اون صحنه خطرناك رو .

خلاصه خوب بود، تیم 9 نفره موفقی میشیم برای صعود به قلل هیمالیا. البته خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد که به دلیل این که این وبلاگ به اسم من و هر اتفاقی که نه اما پستایی که توش نوشته میشه من مسوولشم از نوشتنشون عاجز که نه اما معذورم .

راستی یه هوا پیما در مشهد پس از تقریبا فرود دچار ترکیدگی لاستیک و سپس آتیش سوزی شد که منابع رسمی کشته های اون رو حدود 30 نفر اعلام کردن . حالا که خبر به اسم میترا تموم شد من هم شما را لینک میکنم اونجا 

 مطلبی که میترا نوشت از امروز

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 21:9 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

رو نوشت : این مطلبی که این زیر ميخونید  ویرگول خب بخونید . برای دونستن خوبه اما من به چه دلیل این رو به روز کردم روی وبلاگم . شاید به من و خیلی از شما ها ربطی نداره، اما بدانید تیتر بالا مال خود مطلب .

و فقط این رو نوشت مطلبی که من به کل این مطلب اضافه کردم .من سر میز سرویس حوادث نبودم و احتمالاً یکی از همسایه های سرویس ادب و هنر پشت سیستم ما نشسته بود و این رو نوشته .من هم دیدمش و فکر کردم تیترش با متن زیاد ربط نداره اما یادم افتاد که با پست قبل من که ربط داره 

به همین دلیل تصمیم گرفتم به روزش کنم نقطه و حالا این شما واین:

                                                نحیب محفوظ – وراجی روی نیل 

نجیب محفوظ نویسنده سرشناس مصری برنده جایزه نوبل 1988 امروز صبح در بیمارستانی در قاهره درگذشت. نویسنده چندی قبل زمین خورده  و سرش شکسته بود. او در نیمه ژوئیه در بیمارستان بستری شد و از آن پس در جدال با مرگ بود، تا اینکه امروز صبح (چهارشنبه) در گذشت. پزشکان خبر در گذشت او را پس از ساعت 8 صبح اعلام کردند. قرار است فردا صبح پیکر وی با شرکت رئیس جمهوری مصر تشییع شود

محفوظ نوشتن را ار 17 سالگی آغاز کرد و چنانکه منتقدان نوشته اند، نوشته هایش در این دوره گرچه خامدستانه بود، ولی حکایت از هوش و تیزبینی فوق العاده او می کرد. تحصیلاتش در دانشگاه فواد اول (اکنون دانشگاه قاهره) در رشته فلسفه بود ودر سال 1934 از ا ین دانشگاه فارغ  التحصیل گردید.  بیش از 50 کتاب دارد (شامل رمان و مجموعه  داستان و نمایشنامه) . مدت درازی را در مطبوعات به نوشتن مقاله و تحلیل سیاسی گذراند. تعداد زیادی از رمانهایش نیز تبدیل به فیلم شده اند.

نجیب محفوظ نویسنده  ای قدیمی است و سالهاست خوانندگان عرب با او آشنایی دارند، اما شهرت جهانی اش مدیون جایزه نوبل است. روند ترجمه آثارش که در دهه  1960 آغاز شد، راه تصاحب جایزه نوبل را برای او هموار کرد. سایت بی بی سی عربی می نویسد به رغم شهرت وسیعی که جایزه نوبل برای نویسنده به همراه آورد، هرگز جلسات ادبی خود را ترک نکرد و خانه معمولی اش را تغییر نداد.

یکی از مشهورترین رمانهایش «بچه های محله ما» نخستین باردر سال 1959 به صورت پاورقی در روزنامه الاهرام چاپ شد، اما بزودی محافل دینی مصر متوجه سمبلهایش شدند و بسیار برآشفتند. حکم به تکفیر رمان داده شد و ناصر دستور داد چاپ رمان را متوقف کنند در پی آن در دهه 1980 جماع جهاد مصر حکم به تکفیر نویسنده دادند و در سال 1994 محفوظ از طرف گروههای ترور در معرض سوءقصدی قرار گرفت که در جریان آن از ناحیه صورت و گردن  زخمی شد. این حادثه به اعصاب گردنش آسیب زد و باعث شد نویسنده نتواند از آن پس از دست راستش برای نوشتن استفاده کند. علاوه براین در این اواخر نیز بینائی و شنوایی اش کم شد.

سایت عربی بی بی سی در توصیف منش فکری او می نویسد:  محفوظ نویسنده ای لیبرال و طرفدار حقوق زنان بود. سبب پشتیبانی اش از معاهده صلح مصر و اسرائیل در دهه 1970 اختلافاتی بود که با برخی نونسدگان مصر در آن زمان داشت.

دانشگاه آمریکایی قاهره چند سالی است چایزه ای به نام او برای نویسندگان جوان اختصاص داده و دولت مصر خیابانی را در قاهره به نام او نامگذاری کرده است.

نجیب محفوظ نسلی از نویسندگان مصر را تربیت کرد، که از میان آنها می توان از یوسف القعید ن جمال غیطانی  نام برد.    

 

 

 خیلی حال کردم با این طرح  روی این

 

 

 هم کلیک کنید وبلاگ صاحب طرح که کلی

 

 از این چیزها هست توش پر

 

http://www.aliradmand.com

 

این دیگه جدن پی نوشت: الان شنیدم که این بخشی از یه مطلب  

 کاملتره. شاید ربطش تو اون بخش باشه، اگه خواستین فردا صفحه ادب و هنر روزنامه

 اعتماد ملی رو بخونید

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:18 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

این یه آفلاين که برام اومده بود، زیبا بود ولی آنچه هست، به نظر من برعکس. زندگی واقعی یعنی با حقیقت زیستن و حقیقت زندگی امروز تلخ تر از حقیقت مرگ است. دورغها ممکن کمی شیرین بزنه اما وای به روزی که تلخی اونها رو بشه . حتی شوکران از اون بهره وقتی که آدم با زندگی واقعی روبرو میشه و آدم دوروغ گویی.

شاید یکی از دلایلی که من زندگی رو جدی نمیگیرم همین، نميدونم

البته دلایل دیگه ای هم برای خودم دارم که به موضوع ربطی نداره

زندگی واقعی به نظر من حتی از مرگ هم میتونه سخت تر باشه چون واقعیت و آنچه که هست

آنچه نیست که من میخوام.چه آدما،ُ چه جامعه مدنی، ُچه قوانین  و چه خودم

و البته این رو هم میدونم ممکنه بعضی از باورهام کاملا درست نباشه اما کو کاملِ کامل؟

و همین فکر کردن در مورد واقعیت حقایق بدجوری قاطیم میده

درسته که مرگ سخته اما برام پذیرفتنی تره چون هیچ دوروغی در اون نمیتونه باشه

و همش یه چیزه

به زودی هم به روز میکنم با نوشته ای از خودم:پاورقی بود

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:40 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

بار دگر رهایم

باز امشب من تنهایم

 

بی همگان به سر شود

بی تو هم آنگونه شود

 

من ماندم تنهایی

باز این رسد جدایی؟

 

تنهآ تنهام اکنون

من هم اینجام اکنون

 

بی تو و بی کسم من

بی رهو  بی پسم من

 

در جایِ من تو بودی

کارِ دگر چه کردی

 

ارزان دهم تورا من

ارزان خرندت اما؟

 

گذارمت دم در

شاید به مفته بردند

 

ای آخرین تو شمشیر

 بگشای قلب من را

 

هر چند که من بمیرم

اما بدانند آنان

 

من را نه یک قلب

بل هر قطره ام چو قلبی ست

 

در دام کس نیفتم

با این که عاشقم من

 

این عشق من به جاییست

کآنرا خودم ندانم

 

باشد به هر چه هستم

با هر چه تنهایم


آره میدونم بازم بدون اینکه چیزی بدونین نوشته هامو میریزم رو صفحه نمیدونم خوددمم گاهی و شما تحمل میکنید با این حال این عین چیزی بود که تو ذهنم

این لینک ها رو هم ببینید به نظرم جالب اومد

مخالفت شديد دختر گل‌آقا با ساخت تنديس پدرش 

پيدا شدن آثار فرشچيان در هاله‌اي از ابهام

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:31 توسط شاهد حلاج نیشابوری |