موتورسيكلت وسیله ای نقلیه است که دو چرخ دارد اما دوچرخه نیست
موتور دارد اما اتول نیست
اما الان مخلوتی از موتورسکلت و اتول ساختن اسمش گذاشتن
اتوسیکلت
خوب داشتم از موتور سیکلت میگفتم
وسیله ی مناسبی برای خودکشی
البته میتونه درد داشته باشه
و درد نداشته باشه
بستگی به جیبت داره
و این هم بستگی داره به پول و مقدار شاکی بودن خودکش از خودش
و به نوع تقاضا چون هر چی بیشتر بدی
احتمال مرگ بیشتره
رانند رو گول میمالی
میگی من پول دارم خیلی هم عجله
خب آدما هم که اسم پول به گوششون بخوره جون چیه
چیز دیگم میدن
الان پول نداشته باشی زنده نباشی بهتره
خلاصه آره اینجوری میشه مرد
خودکشی کردی اما خودتو نکشتی
حالا چی شد خودكشي یادم افتاد و این خزول بافی ها به سرم زد
راستش سه شنبه و چهارشنبه گذشته
قرار بود برم دادگاه ساعت چند
۱۰/۳۰
خلاصه دیر شده بود مجبور شدم بشم سوار موتور
از جاهایی میپچید که گرخیده بودم
اما جدا به موقع میرسونن آدم رو اين موتوري ها
اما بعضی جاها میلیمتری که اغراق
اما سانتیمتری رد میشدن
گاهی واقعا انتظار داشتم درد ماشین احساس بشه روي پام
اما نشد
در حالی که من چهرم در هم شده بود برای تحمل راحتتر درد
خلاصه اینجوری
راستی من معمولا چیزایی که مینویسم اونی که میخوام
نیست چون معتقدم
نوشته خوب اونیه که وقتی میخوای بتونی بنویسیش
اما این شرایط برام محیا نیست
و در پایان
بخوانید و غلط نگیرید که غلط کرده اید
عکس
عکس هر چی باشه قشنگه
اگه ضد نور هم که باشه خیلی قشنگ تره
اما عکس مرگ یه چیز دیگه اي ست
نمیدونم باید گفت، قشنگ یا نه
هم هست و هم نیست
این قاتلی است که سحر گاه امروز
مجازاتش دار بود برای مرگ
امروز جای رئیس سرویس رفتم شورای تیتر
دفعه دوم بود که این کار رو انجام دادم
این بار دفعه دوم بود که جای ایشون تشریف بردم جلسه شورای تیتر
تكرار كردم چون مهم بود برام
راستش این دفعه خیلی خوشتر گذشت
آخه دفعه پیش آن باری بود که روسا در اصفهان بودند و من بودم
و یک صفحه و البته گزارشی
که در جایش نیامد و کلی استرس که شب دمارم را در آورد اساسی
بگذریم
میدونین شورای تیتر جای خوبی
آخه میشه از مهمترین اخبار با خبر شد
و دیگه اینکه
خوبی دیگش این که چون رقابت وجود داره سعی بر آن میشود
که خبرها بهتر باشد و در بخش انتخاب هم صداقت
خلاصه این که
وزیر ورزش آنگولا گفته ۳ گل به ایران میزنیم
حماس احتمالا اسرائیل رو به رسمیت خواهد شناخت
اعدام متهم ردیف دوم جنجالی ترین پرونده ورامین
سعید مرتضوی در ژنو:شورای حقوق بشر به نقض آزادی مطبوعات در غرب واکنش نشان دهد
و
کلی خبر که تو روزنامه فردا بخونید
الان میرم خونه بعد هم تا بعد
امیدوارم بی غلط باشه تا اونایی که غلط میکنن، غلط میگیرن
نتونن همچین غلطی بکنن آخه
من تایپیدم اومدم پایین دیگه تصحیح
نکردم
پي نوشت: در تاريخ بيست و هشتم آبان 86 تصحيح شد
خب به نظر من این عکس قشنگه
آخه تا کی؟
تا کی ریخت آدمای با ادب رو باید بخودمون بگیریم
نه من نمیخوام بگم بی ادبی خوبه و نمیخوام
بگم بی ادبم
من خودم از مخالفای سر سخت بی ادبی و
مزخرفات هستم
حتی در اجتماعات تک جنسی
اما میخوام بگم ما آدما هر روز کارهایی میکنیم
کم از این کار اسمشو نبر نیست
آخه حتما باید واقعا این باشه؟
آخه تا کی سانسور؟
آخه تا کی کارهامون رو جلدشو عوض کنیم و
انجام بدیم؟
مثلا تو هم وبلاگها یه سری هستند میان اسمش رو نبر رو انجام میدن
و میرن تاز بعضیا بدتر بلدن پی پی کنن اساسی
البته فکر کنم همه حالا نه اما خیلی ها بلدن اما
رونمیکنند به قولی همون ادب که اجازه نمیده
چی بگم، شاید
خب دوستای من میخوام بگم مییاین میبینید
نظر بدین
نظر خوبه
بابا بده خوب
خوب میای ميخونی، یه زحمتی هم بده نوک انگشتا رو
و بده نظر رو
باشه خب نمیدین ندین
خب چرا چیز میکنید
میاید گیر میدین
وبلاگ خلق شده و انسان بود
انسان بود که اینترنت خلق شد
آدمی نمیتواند خطا کند در دنیای حقیقی
اما در مجاز
مجاز از هم خانواده است ایجاز را پس با تفاسیر
این گونه جایز است
خطا هم حتی
پس در این وبلاگ بخوانید و غلط نگیرید که غلط کرده اید
وای از این تیم ملی
چه کردن
خواهر من که تو این چند دهه عمر ازش نشنیده بودم در مورد فوتبال حرف بزن و ابراز احساسات کنه
در مورد بازی ایران مقابل پرتغال اظهار نظر کرد
ایشون فرمود:
تیم ایران وقتی حمله میکرد دوتا بازیکن ایران تو زمین پرتغال بود بقیه تو زمین خودمون
اما پرتغالی ها برعکس
یعنی کم تعداد در حملات ظاهر میشدم
بعد ایرانی ها وقت دفاع جا میموندن که یعنی نداره
آخر بازی هم که ایرانی ها راه میرفتن
خلاصه منظورشون این بود که ایران با پرتغال از زمین تا زیر زمین فرق داشت
اما به غیر از این حضور ایران با این بازی های چیپ یه فایده داشت لااقل
میدونین چند وقتی بود بازار اس ام اس بازی سرد که چه عرض کنم یخ کرده بود
انصافا بعد مدتی دوباره تنورش داغ شد
به قول گفتنی خوش گذشت
دیروز بود که از آمار بالای تجاوز مینوشتم و امروز، بفرمایید خبر يك
صفحه خودمون اين موضوع رو گواه
الان میتونین رو سایت روزنا بخونيدش
به اين هم لینک
متهم به قتل در جلسه دادگاه:
مقتول از صحنه تجاوز به همسرم فيلم تهيه كرده بود
اولين تيتر رو خودتون ببينيد وقضاوت كنيد
یه روز دیگم تموم شد
روز معمولی بود
هر جوری بود تموم شد
اما
آدم بعضی وقتا واقعا سرش یه جوری میشه
یه دوستی داریم تو روزنامه وقتی میخواد منو به همکارای روزنامه
معرفی کنه
میگه: آقای حلاج هستند خبرنگار صفحه تجاوز
و
بعد هم استدلال میکنه، اگه صفحشون یه روز خبر تجاوز نداشته
باشه بسته نمیشه
آمار اخبار تجاوزی که از نظر اهمیت و کار شده اینو میگه
تجاوز جرمی که مجازاتش مرگ است
اما تا کنون چند نفر پس از تمدن و پس از انقلاب در ایران به دار آویخته شدند
به اتهام تجاوز
واقعا چه کسی میداند
این چیزی نیست که مهم باشد؟
مجرم باید مجازات شود
اما چیزی مهم است
چگونه ادامه اين فرايند را بايد مانع شد؟
اعتماد ملي: 3 پسر جوان كه در اينترنت خود را دختر معرفي كرده بودند و با پسر ديگري چت ميكردند با توطئه او در دام پليس گرفتار شدند.
اين 3 پسر جوان كه روز گذشته براي بازجويي و تحقيق به بازپرسي سوم دادسراي جنايي تهران آورده شده بودند ماجرا را براي بازپرس پرونده شرح دادند. روحا... كه عامل اصلي اين ماجرا است در اين خصوص گفت: (آيدي) يا نام اينترنتي من در مسنجر شبيه (آيدي) دخترها است، به همين دليل حميد كه اين دردسر را براي من درست كرده فكر كرد من دختر هستم و مدام به من پيغام ميداد. من هم با همكاري 2 تن از دوستانم تصميم گرفتيم براي تفريح او را سر كار بگذاريم. به همين دليل من هم جواب او را ميدادم و سعي ميكردم كه او به پسر بودنم پي نبرد. اين كار را حدود 3 ماه انجام دادم تا اينكه او سرانجام از من خواست به او تلفن كنم و من چندين بار به دلايل مختلف اين كار را نكردم اما با اين حال تصميم گرفتم حقيقت را به حميد بگويم. او پس از اينكه حقيقت را فهميد شروع به فحاشي كرد و من هم ناراحت شدم و جوابش را دادم. سرانجام قرار شد كه نيمه شب شنبه در خيابان ويلا يكديگر را ببينيم و با هم دعوا كنيم. به همين دليل من و دوستانم در محل قرار حاضر شديم اما از روحا... خبري نشد و حدود ساعت 2 نيمهشب خودرو نيروي انتظامي را ديديم كه به سمت ما ميآيد به همين دليل اقدام به فرار كرديم كه پس از دقايقي دستگير شديم كه در كلانتري متوجه شديم كه ما را به اتهام كيفقاپي دستگير كردهاند.بازپرس پرونده در اينباره گفت: ظاهرا فردي كه از سوي اين چند جوان فريب خورده است درصدد انتقام برآمده است. از سويي اين افراد را به محل قرار كشانده و از سوي ديگر در تماس با نيروي انتظامي اعلام كرده كه تعدادي اراذل و اوباش كيفقاپ در آنجا حضور دارند. بنابراين ماموران نيز اقدام به دستگيري اين افراد كردهاند.در حال حاضر تحقيقات درخصوص اين پرونده ادامه دارد و مشخا شده است حميد از جايي شبيه يك هتل با اين افراد چت ميكرده است.
خب این هم خبری که در پست قیف و نفت مورد اشاره من بوده است خبری نوشتم خيلي باحال بود
هي به اين برو بچ ميگم جاي خودتون چت کنید
یا با IDغلط انداز چت نكنين. اينم، آخر عاقبتش:
خب راستش در مورد این خبر میخواستم لینک برنم تا نیمه بنویسم اما دلم نیومد بعد شما برین سایت روزنا که مال روزنامه است
حالا که لینک ندادم اگه خودتون دلتون میخواد برین ببینین
حوادث روزنا کار من و رئیس و معاون
خبرهای صفحه حوادث که حرف نداره اما بعضی وقتا مثل خبر بالا واقعا شاهکاره
راستي يادم رفت آخر پست قبلي پرانتز رو ببندم
پس حالا پرانتز بسته بعد از اونم كه در توضيح
پست قبل بايد بنويسم كه عكسش مال پست كروبي
با شماره 110آمد است اما به دلايل نا معلوم
اتفاقي كه نوشتم برش نازل شده بعد از اونم
ديروز به خبر نوشتم خيلي باحال بود هي به
اين برو بچ ميگم جايه خودتون چت كنين
اينم آخر عاقبتش:بابا اين اينترنت داخل
رو هم كه بايد گل گرفت روزنا باز
نميشه بعد ميزارم براتون ميدونين الان
ياد اون مثل قيف و نفت اوفتادم
كه بي مناسبت هم نيست
نميدونم چي بگم والا كلم كه كلمه مناسبي نيست اما اين
سرِ مبارك داره شاخ دار ميشه
عبارتي دچار بيماري شاخ آلودگي فوقانيترين قسمت بدن دارم ميشم
ميدونين من چون وقت كم مييارم نميتونم اون چيزي رو كه دوست
دارم يه دفعه آپ كنم به همين دليل قضيه اي كه امروز اتفاق
افتاده طي يه هفته مينويسم
معمولا هم مشكلي پيش نمياد غير از مواردي كه سرور ايراد داشت
حالا يه اتفاق افتاد تو اين وبلاگم من شب بازي ايران به
روز كردم امتحانم كردم ثبت شده بود
اما فرداش اومدم ديدم نبود
بعد هي بود هي نبود
خلاصه اينجوري

امان ازدست این اینترنت و وبلاگ آدم یه پست خوب و حال کن مینویسه با این تصور که وبلاگ خودم و میتونم آنلاین توش بنویسم
اما غافل ازاینکه معلوم نیست که بعد از یه زمان مشخصی دیگه حتی اگه آنلاینم باشی و ثبت مطلب در وبلاگ رو انتخاب کنی بیفایده میشود
آره خلاصه نميدونستم از چي بنويسم تا اينكه اومدم روزنامه
و شروع كردم به كار
خبري نبود همچنان در ذهن داشتم كه از چه بنويسم
خلاصه كار كردم و كار وكار
تا اينكه گذشت و گذشت
بالاخره ساعت حدود ۲ يا همون ۱۴
که پیمان خدادوست آمد و گفت امروز تا کارها رو زود جمع و جور کنید
امروز و روزهای قبل همچنان در تلاش بودم ادامه بر تعطیلاتم چه گذشت
روبنویسم اما خودم فکر کردم ممکنه شما هم از این ادامه دار بودن ماجرا به یاد کارتون فوتبالیستها بییوفتین
به همین دلیل تمومش میکنم با اینکه هنوز خودم در ذهن خلاقم تمام جملاتی روکه باید مینوشتم دارم
بگذریم
به همین دلیل دنبال سوژه بودم برای نوشتن
اما نمیدونستم از چی بنویسم
وای که هر روز به روز کردن چه کاره دشواری این دوتا آخریا رو خودم باهاش حال میکنم هر کدومو کلی وقت گذاشتم نه راستش
اما وقتی که گذاشتم کم پیدا میشه
میدونین آخه به نظر من وبلاگو هر وقت حسش بود باید نوشت
و چون من وقتی میام معلوم نیست رو مود نوشتن باشم و اینه که سخته
در این چند روز، روز پنجشنبه اولین روز تعطیلاتم بود
بودم در خانه نخوردم صبحانه و ناهار
نشسته بودم به پای دوستم و مینوشتم و او ثبت میکرد
و به یاد میسپرد تا به دیگران نشان دهد
در همین حین بود که ایده پست قبلی به مخیله ام خطور کرد که پس از اتمام از دیدنش مشعوف شدم
وای که من چقدر خلاقم
خلاصه میگفتم پنجشنبه که تا ساعت ۱۵ بودم خونه بعد دندون پزشکی و پسش با دوستی شدم راهی دربند
اما در آنجا جبران سوء تغذیه روزانه ام رو کردم
دو پرس جیگر بعد هم قلیانی که بد نبود
شب را نیز تا ساعت ۱۲ به پای دوست تنهایی هایم کامی نشستم وبعد راهی خانه شدم
صبح هم با یکی از دو ستان که فرهاد نام دارد نزد آلبرت رفته بودم
آلبرت دوست قدیمی است که اولین بار در کودکی با برادرم و دوستانش به نزد او رفتم
وای که مدتها بود ندیده بودمش
از دیدش خیلی خوشحال شدم شاید حدود یکسال بود ندیده بودمش
اما از دفعه آخری که دیدمش خیلی پیرتر وشکسته تر شده
با این حال دلم میخواست مثل قدیم از سرو کولش بالا برم
اما نمیدونم چرا این کارو نکردم
با این حال با تواضعی وصف ناشدنی سر جاش نشسته بود و در انتظار
او را که دیدم یاد مردان و زنان خانواده بوئندیا افتادم که کارلوس در صد سال خود آنها را به تصویر کشیده
چند نفر اطراف آلبرت بودم و با هم حرف میزدند و آماده میشدند از سر وکولش بالا بروند و به قول خودشان بر او کارگاه بسته بودند
وای که شاید چند صد نفر با بالا رفتن از سروکول آلبرت صخره نورد شده اند
به یاد دارم من نیز این کار را کرده ام اما من نمیدانم چرا صخره نورد نشدم
راستی یادم رفت بنویسم در راه رسیدن به آلبرت در میدان دربند سردار طلایی را دیدیم
و گپی داشتیم کوتاه از روزنامه هایمان اعتمادملی و اعتماد گفت و شنیديم
امروز روزی بود که من تصادف کردم اما جان سالم به در بردم
این بار چند متر جلوتر از تصادف دفعه پیش، در فلکه دوم تهرانپارس تصادف کردم
اما این بار لذت دفعه قبل رو برام نداشت
آخه ميدونين من كمتر از يك سال قبل هم تصادف كردم
چند متر عقب تر از تصادف امروز پرانتز باز تو کروکی تقریبا معلوم پرانتز بسته
خلاصه هر دوبار عجله داشتم میدویدم
و تقریبا حواسم به جلو بود که برخورد پیش اومد، بین من و دفعه اول وانت و دفعه دوم گمونم پیکان
اخه وقت دو حواسم به زمانه که دنبالشم
دفعه دوم اما مرگ در چند قدمی احساس کردم اما نه خطر را
فقط کافی بود ماشینی از راه برسد و مرا ِبلهد
بار اول ماشین از کنار مرا زد، به همین دلیل لذت بیشتری داشت
مثل سکانسهای فیلم بود
دیدم که یه سپر داره میاد طرفم
خورد به پام
بعد یه دفعه احساس کردم روی هوام و دارم میام پایین
بعد خوردم زمین ای جاتون خالی حال داد
یادم نیست اما فکر نکم دردم گرفت
وای چه لذتی داشت
اما دوم دفعه نامرد از پشت زد
یا قزوینی بود یا اینکه میخواست سورپرایزم کنه یا اينکه میخواست تنهایی کیف کنه
اما نمیدو نم چرا هر دو بار راننده ها بعد تصادف کلشون از پنجره کردن بیرون و با حالتی طلبکار گفتن چیکار میکنی
مگه نمیگن در هر حال حق با عابر پیاد است؟
خودمونیم قانون چیزی ها
با این حال آقایون راننده که دست پیش میگرفتن که پس نیفتن
وقتی میدیدن من که باید معترض باشم پا شدم و قصد دارم به مسیرم ادامه بدم
میپرسیدن چیزیت نشد؟
تو دلم میگفتم نه به او طلبتون نه به این مهرتون
راستش دفعه اول کوله داشتم
و گیوه به پا
گیوه چند متر اون ور تر دوباره به پام شد
هوا رفتنش رو هم دیده بودم وقتی از پام در اومد
و کیفم رو هم که از نوع کوله پشتی بود چند متر اون طرف تر
اولین چیزی که بعد چند دقیقه به ذهنم رسید وقتی سوار تاکسی شدم تا ادامه بدم مسیرم رو
این بود که وای دوربینم
نه خوشبختانه اونم سالم بود

راستي توضيحات كروكي رو هم بدم
ماشين پژو، تاكسي كه من ازش پياده شدم
مسير آبي، مسيري كه رفتنش عادي بوده
مسير مشکی، مسیری که اگه اون مسافر خوشحال پیاده نمیشد من میرفتم
و مسیر قرمز، مسیر انتخابیه منه که منجر به اون تصادف میمون شد
آخه چون عجله داشتم نمیخواستم حتی یه دقیقه هم صبر کنم
روز چهارشنبه که من تصادف کردم کمتر از ۱۲ ساعت قبلش تصادفی مرگبار در حوزه کلانتری ۱۲۲دربند اتفاق افتاده بود
من رفتم سر صحنه تصادف با قادر رفتیم که من خبر بگیرم و اون عکس
تصور کن
تصور کردنشم زیاد سخت نیست
چون صحنه های مشابهش رو در فیلمها زیاد دیدین
یه تریلر که شاید بیش از ۳۰ تن میلگرد بارش
یه دفعه ترمزش میبره و پس از برخورد با کیوسک تلفنی که در خیابون کنار جدول به درخت برخورد میکنه
در حالی که قبلش به پسر۲۳ ساله ای برخورد کرده
و بعد هم
وبعد از عبور از جدول هم وارده یه مغازه قصابی
.... مغازه خالی از اساس
و باز هم راه خودشو ادامه داده و رفت داخل سوپر مارکت
آخرشم تا نیمه مغازه چهارم رو که مغازه مواد غذاییه نابود كرد
بعدش وارد شده بود دفتر تاكسي سرويس
من که فکر نمیکنم از اون تلفن کننده چیز زیادی باقیمانده باشه
چون کیوسک که فلز یود چیزی ازش نمونده بود چه برسه به آدم...

این عکس ارابه مرگ که بیش از ۳۰ تن بارش بوده
عکسای بیشتر تو روزنامه ۵شنبه اعتماد ملی هست
و این لینک خبر که تو روزنامه چاپیدیمش
خلاصه همین تا بعد
نمیخوام زیاد این بار از کابوس بگم چون رییس سرویس چیزی در وبلاگش نوشت و در حالی که حق با ما بود بنا به دلایلی مجبور شدیم یه جورایی از مواضع گروهی کوتاه بیاد چون بعضی ها که نمیخوام اسمشون بیارم با استفاده ابزاری از نوشته ای که درست بود اما درست نبود موضوع رو به نفع خود تمام كردنددرست بود چون حقیقت رو نوشته بود و در ست نبود شاید از این لحاظ که تو مکان عمومی زیاد وارد جزئیات شده بود اما به نظر من نمیشه با قاطعیت در این گونه موارد گفت ونوشتاما این کار که علیه او انجام شده همون بلایی که سر یه عده به اسم وبلاگ نویس آوردن
حالا اونها در سطح وسیع تر بود
بگذریم این آزادی بیان رو شاید برده زیر سوال و در واقع میگن تو چی باید فکر کنی و چی انجام بدی
اصلا بی خیال این موضوع از اون نوعی که هرچی بیشتر ادامه بدی بیشتر بوش در میاد
اما این باید بگم که :
«زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست،
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پيوسته بجاست،
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
در واقع برنده کسیه که بتونه این صحنه رو ترک کنه بدون اینکه نه بهتر بگم
با کمترین تپق خب نمی دونم الان دیگه چی بنویسم پس تا بعد
روزها معمولی شده هر روز صبح بیا روزنامه خبر بگیربنویس
حال نوشتن ندارم اما، این نوشته باحال رو كه یه دوست برام فرستاده بخونين:
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد. ما کدومشون هستين؟! .... تا حالا فکر کردیم