اما دیروز بیخیال حال نوشتن ندارم تا بعد
امروز شاید یکی از بدترین روزای عمرم بود شنیدم بابای یکی از دوستام فوت شده البته روز قبل زنگ زدم شرکتشون وقتی گفتن نیست چنین حدسی زدم ولی یه ضربدر بزرگ روش کشیدم تو ذهنم. چون اصلا دوست نداشتم چنین اتفاقی بیفته اما ...............
امروز وقتی بازم زنگ زدم شنیدن هر چیزی رو انتظار داشتم غیر اینکه بشنوم خبری رو که خانم منشی در گوشم زمزمه کرد مثل فریادی در گوشم صدا کرد
من نمیدونم واقعا اگه یکی از نزدیکترین هایم دعوت عزرائیل را پذیرا شود عکس العملم چه خواهد بود
آه ه ه ه
سخت است از دست دادن عزیزی اما باید پذیرفت که لاجرم همه رفتنی هستند
و اما نمیدانم که اگر دیدم کسی که ازدست داده عزیزی را چه باید بگویمش چون هرچه باشد تسلایی نیست بر دردش شاید

امروز سر سرویس حوادث خودمون نشسته بودم و داشتم تلفنی با یکی صحبت میکردم که یکدفعه صدای دست زدن کاملا که نه اما تا حدود زیادی از حواصم را از کاری که مشغول اون بودم گرفت و جمع کرد مثل یه گلوله برف پرت کرد به طرف در ورودی
فقط دیدم که بچه های تحریر روزنامه اعتماد ملی بلندشدن از جاشون و دارن دست میزنن
چشمم دنبال میگشت که بدونه علت دست زدن چیه که چشم به یه چهره آشنا افتاد مردی که نماد مقاومت به اعتقاد خیلی ها برای مطبوعات و اصلاحات
آره مردی اصلا از جنس مقاومت اکبر آقای گنجی رو میگم
وای که اون مثل همیشه خنده به لب داشت و میومد سر میزها بچه ها از سوی اعضای سر دبیری به ایشون معرفی میشدن
بعد از دقایقی هنوز همه بچه های تحریریه ایستاده بودن که اون رفت به اتاق شورای سر دبیری و بعد همه دونه دونه نشستن سر جاشون
لاغر شده این مرد اما ........................................
اما دوستامم نوشتن موضوع رو روایت اونا رو هم وقت دارین بخونین:
این حضور غیر منتظره در حالی صورت گرفت که پیش از این افراد داخلی و خارجی زیادی به تحریریه پا گذاشته بودند اما هیچ کدوم با چنین استقبالی روبرو نشده بودند
تا حالا از آخرین پستم کلی اتفاق افتاده که از جمله اونها میشه به حمله افراد ناشناس به وحید پور استاد اشاره کرد که خودش با هنوز زنده ام موضوع تو وبلاگش شرح داده و بقیه دوستان هم نوشتن وحید بجای هیوا طفلکی وحید پور استاد ، بازم نوشتن حتی خبر کوتاهی در خصوص موضوع روی یکی از خبرگزاریها رفت.
بگذریم آدم میاد سر کار یه دردسر نمیاد یه دردسر
ایامی مثل عید که تعطیل بود یادش به خیر حوصلم سر رفته بود که ای بیکارم
حالام که میام سر کار کابوس دارم که خبر نخورم از این خبر نخورم
اما راه علاجش مهیاست اما دست یابی به اون فعلا میسر نیست
راستی بعضی وقتا که وبلاگ بعضی دوستا رو میبینم به خودم اومیدوار میشم آخه همونجور که میبینین دیر به دیر به روز میکنم
از دست بعضی از عناصر که نمیخوام نامی از اونها ببرم اما خودشون با خوندن این پست به موضوع پیمیبرند
با این حال نمیخوام بگم خودم اصلا مقصر نیستم
اوه اوه
راستی یادم اوفتاد یکی نیست به من بگه آخه نونت کم بود
آبت کم بود پنجشنبه هفته پیش دندون پزشکی رفتنت چی بود
آخه ماجرا داره:
من مدتها است که این دندون بالام خراب بود اما بنا به دلایل مختلف پشت گوش مینداختم و برای پر کردنش اقدام نمی کردم اما پنجشنبه ای تصمیم قاطع گرفتم که برم اما کاشی نرفته بودم
آخ این دکتری که من تشریف بردم پیشش روزهای فرد هستش اونم بعدازظهرها خلاصه پنجشنبه که رفتم
سه شنبه اولین باریه که دوباره میتونم برم پیشش
حالا تصور کنید وتصورشم اصلا سخت نیست
رفتم نشستم روی اون صندلی کذایی آقا دکتر دستاشو کرد تو دهنم و بعد چشتون روز بد نبینه
آمپول ل ل ل ل ل ل
از بچگی که یه بار برای کاری دکتر دندون پزشکه همچون آمپولی به من زده بود چیزی یادم بود اما انصافا دردش از اونی که انتظار داشتم کمتر بود انگار فرقی نداره زننده باید وارد باشه
خلاصه اول از اون مته ها به دندون زد وای که چه بویی داشت چرخ کردن دندون بعد از اون هم این دندونم که انگار عصب کشی شده الان رو با سر سوزن افتاد به جونش و بعد هم پانسمان
اما الان فقط این میگم که غذا نخوردم دو روزه تقریبا و ادامه ماجرا
خداییش آدم دیوارش کوتاه باشم بد دردسریه ها
دلم میخواد یه بنا گیر بیارم که یه دیوار بلند واسه من بسازه
آخ
نمیدونم چیکار کنم
ای بگم خدا چیکار کنه این افرادی روکه نا خواسته باعث میشن آدم خبر بخوره
جای گ ک زدم تو گفتنی بازم همون میگه
شاید هدف این که کار براي ترك عادت كه حواسم جمع کنه نمیدونم
اصلا طلبکار نیستم اما به قول کفتنی شاهد از غیب رسید نمونه بارزش همینجا الان مطلب قبلی رو نوشتم و خواستم یه تغییراتی بدم که :
مشترک گرامي
دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد
جدا چه باید کرد؟هرچند ممکنه بد چند بار
میل زدن به مدیر مشکل حل شه
اما ........
بالا خره بعد از عید تلاشم داره نتیجه میده و دارم موفق میشم که به روز کنم
بازم باید از این شاهین اقبال که روی دوشم جلوس کرده بخوام که حالا حالاها پانشه
بگذریم الان که سر کارم احساس خوبی دارم
چون سالم خوب شروع شده
هم از نظر مالی
هم از نظر کاری
هم از نظر روانی
خلاصه میتونم به جرات میتونم بگم سال خوبی رو شروع کردم
خب امروز رو بگم جوانی رو که میگفتن شروره رفتم کلانتری 115 خبرشو گرفتم
این پسر 18 سالش بود اما ولی بدن اووووووووووو
شکم وسینش پر بود از آثار چاقو که ممکن خودزنی هم باشه
اما یه چیز که خیلی توجهم جلب کرد خالکوبی رو پشتش بود که میگفت معنیش مرگ قبل از رسوایی بود
عکسم ازش قادر اومد گرفت اما نتونستم عکس اون بذارم بنابر این عکسو از ایسنا برداشتم تا بعد چی بشه
خوب امروزم دبیر غمخوار میگفت: سرپرست دادسرای جنایی ازمون شاکی بود آخه اخیرا ورود ما به دادسرا قصه دار شده
اه از دست این سایتها یکیش همین سایت رورنامه خودمون
نابودن
یه سرچ میخوای بکی و یه خبر گیر بیاری دغت میدن یا بیشتر مواقعم خرابه بعضی جاهش
الان غروب روز نهم فروردین
دیگه چیزی به پایان تطیلات نمانده
اما من دارم از دست میرم
خب ساله قبل که زیاد خودم چیز نبودم
اما امسال خوب شروع شده و به قول قدما شاهین اقبال بر شانه ام جلوس کرده
به قول گفتنی آغازش که مطبوع بود تا پایانش چگونه باشد
یاداشت رو هم هنوز تایپ نکردم
اولین زمان که حالش بود این کار انجام میشه
تا بعد
سلام دوستان
سلام خوبین امروز بعد مدتها دوباره میخوام به روز كنم
خوب راستش وبلاگم خراب بود
هر چي هم به مدير شبكه اطلاع دادم بي فايده بود يا حداقل من از ترتيب اثرش بيخبرم
و اينك بي خيبال
راستش رييس سرويس منظورم محمد غمخوار
روزهای آخر خواست
يه ياداشت بدم من اصلا به موضوع مورده نظر اون توجه نكردم
و ذر ذهنم يه موضوع انتخاب كردم و قالب ياداشت رو در ذهن متصور شدم
غافل از اينكه او خواسته راجع به تلخ ترين خاطره كاريم در سالي كه توش بوديم بنويسم
خلاصه من اون روز ننوشتم اما فرداش چرا كه ديگر دانستم سئي بر صفحه نذارد به همين دليل تصميممند شدم بزارم اينجا اما از اونخا كه الان دم دستم نيست بعدن اين كارو ميكنم
تابعد