نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت.
سربازیم داره تموم میشه اما نگرانی ها همچنان ادامه داره؛ نگرانی از بیکاری بعد سربازی لعنتی، نگرانی از بی پولی فعلی، نگرانی از آینده مبهم در وطن، نگرانی از اینکه کم کم دارم وارده دهه سوم عمرم میشم و اگه خبرنگار نباشم چی کار کنم؟
نگرانی از زبان بلد نبودن و هزار و یک دغدغه نیاموخته هایم و نداشته هایم.
و مهمتر از همه نگرانم برای رابطه ای که دو سال از شروعش میگذره و دچار تلاطم شده، آدمی که مهمترین بود و هست ولی....
بگذریم انسان و به قول شازده کوچولو این آدم بزرگا عجب موجودات عجبی هستن.
نمیدونم چی کار کنم هشت روز مرخصی داشتم، الان چهار روزش گذشته و فقط تو خونه بودم. حوصله دوستام رو هم ندارم منی که با دوستان بودن بهترین تفریحم بود.....
شاید همین روزا بمیرم، یعنی میشه؟
اما نه بذار یه چندسالی زندگی کنم تازه از عذاب سربازی خلاص شدم ؛ حالا به چند ماه هم راضیم لطفا به عذرائیل بگید فعلا کار دارم
میدونین. هر روز که میگذره روزی چند بار حساب میکنم که چقدر دیگه مونده تا عید و چقدر دیگه بعد از عید مونده. الان یه دفعه یاد فیلمهایی افتادم که نشون میده کاراکترش همش در حال حساب و کتاب، نه اصلا اسکوروچ یادتون هست، هر سال دم کریسمس نشون میداد که پولاش رو میچینه رو هم و میره بالا تا یه عالم و دوباره میشمره، اون موقع با خودم میگفتم مگه میشه همچین موجوداتی وجود داشته باشه؛ اما این روزها میبینم خودم شدم اسکوروچ، حالا از یه نوع دیگه اون پولهاش رو میشمرد و من روزهایی رو که پشت سرگذاشتم. نمیدونم فردا چه در انتظارم و کی به خونه میرسم. امروز که خیلی خسته به خونه اومدم، آخه سه تا کمد سنگین رو تقریبا دونفری سه طبقه پایین آوردیم، حالا خورده کاری ها و حمالی های دیگه بماند. دوستان همچنان محتاج دعای شما هستم. وای که دیگه اره داره به استخون میرسه. من تکون نمیخورم، اون هم تکون نمیخوره اما فشاری هست که اون رو داره فرو میکنه در وجودم.